شكلات
ـ«بفرمايين...» صداش از پشت در اطاق از توي سالن مياومد. ميتونست لبخندش رو تصور كنه كه موقع اداي اين كلمه چقدر دلنشين و در همون حال منقلب كننده است. از اول هم همين لبخند بود كه تمام زندگيش رو بهم ريخته بود و حالا باز براي چندمين بار همون حس دلهرهي وحشي و سركش رو بهش ميداد كه با وجود اينكه تمام درونش رو به ارتعاش در ميآورد، يه خويشتن داري منطقي و نجيبانه باعث ميشد كه از نشون دادن يه واكنش آني و پرهيجان جلوگيري كنه و هربار با يه مقدار ژست مردونهي اخمالو خودش رو بيتفاوت نشون بده. چقدر دلش ميخواست كه همونجا دستش رو بگيره و تو چشماش زل بزنه و بگه «خيلي ممنون عزيزم» و بعد از دقيق شدن تو مردمك چشمش نفس عميقي بكشه و احساسش رو از اعماق وجودش به زبون بياره «چه لبخند شيريني داري...» و باز به خودش اومد «نه، نه چرا فكر ميكني همچين حرفي اصلاً لايق توجه باشه؟» ياد حرفاي دو شب پيش رضا افتاد «عزيز من اين مزخرفات چيه ديگه؟ يارو چشتو گرفته، حال ميكني باهاش، خوب برو تو كارش. يه جوري حاليش كن كه ميخوايش. اين خنگول بازيا چيه از خودت در مياري. از خداشم باشه؛ خوشتيپ، تحصيلكرده، آدم حسابي، خوب ديگه مرگ ميخواد بره قبرستون! دِ فقط تو هم لامصب از خر شيطون بيا پايين و اون عنق منكسرهت رو بذار زمين! يه روي خوشي نشون بده يه لبخندي بزن يه كلمه حرفي بزن كه ياروهم اگه تو مايه دلبري و ايناست روش بشه يه چيزي روش بذاره كه سر حرف وابشه» تو فكر فرو رفت ولي انگار اين حرفا اصلاً بهش كارگر نبود و فقط در عشق ميسوخت و ميسوخت و تفكراتش رو مرور ميكرد «اگه بگه نه چي؟ من چطوري تحمل كنم؟ آبروم ميره. ديگه نميتونم سرمو بالا كنم.» و باز تو دلش تكرار ميكرد «بنفشه دوسِت دارم... دوسِت دارم».
ـ«بفرمايين...» لبخند شيريني روي لبش بود. يك لحظه منگ نگاهش كرد و بعد بخودش اومدو با ژست مردونهاي گفت «خيلي ممنون» بعد ياد حرفاي رضا افتاد و لبخندي جور كرد و گفت «به به! زحمت كشيدين!» بنفشه كمي متعجب نگاهش كرد و باز با همون لبخند شيرين گفت «خواهش ميكنم، نوش جان» ديگه سر از پا نميشناخت و خيلي با اعتماد بنفس و با طنازي پرسيد «مباركه! به چه مناسبت هست حالا؟» بنفشه هم قهقهه ريزي زد و گفت «شيريني عقدكنونمه!» «شوخي ميكنين؟!» «نه! چطور؟» «بله! هيچي...! يعني اينكه به درك كه عقدكنونته!!، واسه چي سرتو انداختي پايين عين يابو اومدي تو اطاق من؟ بروگمشو بيرون در بزن اگه گفتم بفرمايين بعد بيا تو، هه! در ثاني، دختره شيرين عقل! هيچ از پشت كوه اومدهاي براي شيريني عقد شكلات خيرات نميكنه مگه اومدي سر خاك آقات... آشغال... عوضي... ديوونه...!؟! مرگ ميخواي برو قبرستوووون ... فهميدي؟ قبرستووووووون» «مهندس! ... مهندس! ...» «آقا يكي آمبولانس خبر كنه!» «آمبولانس؟!! زينا زنگ بزن 110 اين مرتيكه حيوونو ببرن! آمبولانس كودومه آقاي مرادي؟» «نه بابا اين بنده خدا ...» «آقا چي شده يكي بگه اينجا چه خبره؟» «آقاي رئيس اين بيشعور...» «نه رئيس فك كنم مهندس قاط زده» «هه هه هه ...» «ساكت! ....» «... قبرستوووووووون...» «آقا ولي! بگو زينا چهرازي رو بگيره ...» «قبرستوووووون» «چشم آقا ....» «قبرستوووو...» .... ....ـ
ـ
ـ«بفرمايين...» لبخند شيريني روي لبش بود. يك لحظه منگ نگاهش كرد و بعد بخودش اومدو با ژست مردونهاي گفت «خيلي ممنون» بعد ياد حرفاي رضا افتاد و لبخندي جور كرد و گفت «به به! زحمت كشيدين!» بنفشه كمي متعجب نگاهش كرد و باز با همون لبخند شيرين گفت «خواهش ميكنم، نوش جان» ديگه سر از پا نميشناخت و خيلي با اعتماد بنفس و با طنازي پرسيد «مباركه! به چه مناسبت هست حالا؟» بنفشه هم قهقهه ريزي زد و گفت «شيريني عقدكنونمه!» «شوخي ميكنين؟!» «نه! چطور؟» «بله! هيچي...! يعني اينكه به درك كه عقدكنونته!!، واسه چي سرتو انداختي پايين عين يابو اومدي تو اطاق من؟ بروگمشو بيرون در بزن اگه گفتم بفرمايين بعد بيا تو، هه! در ثاني، دختره شيرين عقل! هيچ از پشت كوه اومدهاي براي شيريني عقد شكلات خيرات نميكنه مگه اومدي سر خاك آقات... آشغال... عوضي... ديوونه...!؟! مرگ ميخواي برو قبرستوووون ... فهميدي؟ قبرستووووووون» «مهندس! ... مهندس! ...» «آقا يكي آمبولانس خبر كنه!» «آمبولانس؟!! زينا زنگ بزن 110 اين مرتيكه حيوونو ببرن! آمبولانس كودومه آقاي مرادي؟» «نه بابا اين بنده خدا ...» «آقا چي شده يكي بگه اينجا چه خبره؟» «آقاي رئيس اين بيشعور...» «نه رئيس فك كنم مهندس قاط زده» «هه هه هه ...» «ساكت! ....» «... قبرستوووووووون...» «آقا ولي! بگو زينا چهرازي رو بگيره ...» «قبرستوووووون» «چشم آقا ....» «قبرستوووو...» .... ....ـ
ـ
