پاييز
پاييز
من يك اطاق دارم. اين اطاق من يك پنجره دارد به بزرگي يكي از ديوارهايش، كه پرده هم ندارد، براي همين توي پاييز هميشه سرد است. راستش دلم نميخواهد جلوي اين پنجره پرده بزنم. از پشت اين پنجره درختهاي لخت توي خيابان خلوت پهلويي را راحت ميبينم. اين خيابان بيشتر اوقات خلوت است، تك و توك اتوموبيل يا پيادهاي را ميبينم كه از آن بگذرد، البته خيابان باريكي نيست، ولي خوب حتماً پرت است. گاهي وقتها ميروم و توي آن قدم ميزنم - بيشتر بعدازظهرها. درختهاي نارون لخت و عور خيلي موقر و متين توي آن صف كشيدهاند، كمي از شاخههاي هركدام لابلاي شاخههاي پهلويي خودش فرورفته؛ پشت آنها يك ديوار طولاني كشيده شده كه خيلي قديمي است و ظاهراً پشتش هم مخروبه و خالي است؛ البته از اطاق من ديد ندارد، بعضي وقتها كه به پشتبام اين خانه ميروم توي آن نگاهي مياندازم. چيز زيادي دستگيرم نميشود؛ احتمالا يك باغ قديمي است كه درختهايش را مدتها پيش بريدهاند. از پشتبام اين خانه، چند خيابان آنطرفتر هم ديده ميشوند و خانههاي توسريخورده، بلند، نوساز يا كهنهي توي آنها. از باغ ميگفتم، يعني آنجاييكه فكر ميكنم قبلاً باغ بوده. گهگاهي كلاغها به آن سري ميزنند ولي اين مدتي كه اينجا بودهام آدميزادي توي آن نديدهام. هوا توي پشتبام اين خانه، اين موقع، خيلي غريب است. البته فقط هوايش نيست، منظرههايش هم هستند، توي آن احساس خفگي غريبي ميكنم، يكنوع خفگي زجرآور، وقتي سرماي گزندهي آن تا مغز استخوانهايم فرو ميرود، يك سيگار روشن ميكنم، بعد وقتي چندتا پك به سيگار ميزنم همينطور كه آفتاب بيجان بعدازظهر توي چشمم تاب ميخورد، احساس تنفرانگيزي پيدا ميكنم، درست مثل كسيكه هواي توي گوشهايش را مكيده باشند. پكهاي عميقتري به سيگار ميزنم، بعد رويم را بر ميگردانم. سايه دراز بيريخت و كجوكولهام را ميبينم كه لبهاش روي دانههاي شن بام كنگرهدار شده. پك آخر را عميقتر از قبل به سيگار ميزنم و آنرا زير پايم خاموش ميكنم. به بيرون از بام نگاه ميكنم، به سايههاي خاكستري روي كوه كه بدن كوه را لك و پيس كرده، آسمان برنگ آبي كمرنگ مخلوط با خاكستري درآمده، حالت عجيبي دارد، يك حالت مرگآلود كه انگار هيچ تمايلي به تحمل كردن زندهها ندارد. به پايين توي خيابان نگاه ميكنم. يك آدم ميبينم، با سايهاش كه توي چالههاي خيابان فرو ميرود، كج ميشود و بعد دوباره بيرون ميآيد. سايهاش دراز است؛ به تيغه ديوار ساختمان ميخورد، خم ميشود، راست ميشود، گاهي سايهاش با سايه يك ساختمان برخورد ميكند، توي آن فرو ميرود و خارج ميشود. بعد كمكم پشت يك خانه گم ميشود و ميرود. درختهاي اين خيابان چنار است، بدون برگ ولي با وقار. سوز سرما توي استخوانهايم فرو ميرود، دوتا لبه بالاپوشم را سفت ميگيرم و روي هم ميكشم و رويم را به طرف آفتاب برميگردانم؛ يك نفس عميق ميكشم، تمام تنم مورمور ميشود. ديگر نفسم بالا نميآيد و احساس ميكنم كه دارم خفه ميشوم. يك روز فكر كردم بد نيست توي اين خيابان پهلويي قدمي بزنم، وقتي در خانه را پشت سرم بستم حركت نسيم آرام و سردي را روي پوست صورتم حس كردم. صداي يك جور ضربهي مداوم مثل صداي خوردن دائم چكش روي آجر يا چيزي شبيه به آن همينطور با صداي سوتي كه از دور ميشنيدم مخلوط ميشد و مثل يكنوع موسيقي بدوي و منسوخ كه از سوراخ يك چاه بيرون بيايد صدا ميداد. دوساعتي به غروب مانده بود، با قدمهاي كوتاه و آهسته شروع به راه رفتن كردم، چند قدمي همينطور آهسته و آرام برداشتم، سرم را بلند كردم، جلو در پاييني باغ بودم. بياختيار سعي كردم در را با ز كنم، دو لبه در محكم به هم چسبيده بودند و من هر لحظه براي باز كردن آن بيشتر مصر ميشدم. تا اينكه با چند تنه محكم در باز شد. صداي پارس يك سگ از حياط دو سه خانه آنطرفتر شنيده ميشد. نميدانستم چرا اينكار را ميكنم. احساس گيجي ملايمي ميكردم، وارد باغ شده بودم. آهسته قدم ميزدم و بجز ريشهي درخت و قوطي كنسرو و چند جور آشغال ديگر چيزي نميديدم. حالت عجيبي داشتم كه لحظهبهلحظه با هر قدم تشديد ميشد. تصميم گرفتم براي اينكه آرامشي پيدا كنم، جايي بنشينم. ده پانزده قدم آنطرفتر كنار ديواري كه از پشت آن خيابان رد ميشد يك كپه خاك قرمز و خاكستري ديده ميشد. روي آن نشستم. حالت عجيبي داشتم، بجز اينكه روبرويم را نگاه كنم هيچ چارهاي به نظرم نميرسيد، مثل مجانين به افق نيمهتاريك زل زده بودم؛ نه براي اينكه چيزي پيدا كنم، بلكه براي اينكه لاي دود و غبار و آسمان تاريك و زمين مرده گم بشوم. هيچ وقت معني ابهام را به اين خوبي حس نكرده بودم. صداي ضربههاي سنگ روي سنگ همراه با سوت جوان ولگرد و عوعوي سگ ابهام را سنگينتر ميكرد. ديگر اختيارم دست خودم نبود، فضا روي ذهنم سنگيني ميكرد، يك فشار مداوم و سست كننده. توي يك سراشيبي افتاده بودم و غلت ميزدم، يك نوع غلتيدن سنگين ولي نرم و با وقار. احساس رضايت ناشي از هيجان ملايمي، مغزم را مثل موم گرم آب ميكرد و به اين نشئه آرام اضافه ميشد. كرختي و سستي زيباترين مخلوقات بودند.
***
تازگيها يك اطاق كرايه كردهام، يك مقدار پايينتر از خانه پدريام آن خانه نزديك دروازه دولت بود، يك خانه اندروني بيروني، مشرف به يك باغ. اين اطاق يك عيبي دارد، پنجرهاش كوچك است؛ البته شايد هم حسنش باشد. يك كمي هم نمور است، صاحب اين اطاق را يكيدو دفعه بيشتر نديدهام. يك بارش موقعي بود كه تازه به اينجا آمده بودم و راجع به كرايه اطاق از او سوال ميكردم. يك پيرمرد گوشهگير است كه يك كلفت چهلپنجاه ساله كه ظاهراً صيغهي او هم هست، تروخشكش ميكند. گاهي اوقات كه حوصلهام سر ميرود، ميروم توي پاركي كه چند خيابان پايينتر، بر خيابان اصلي است، روي يك نيمكت چمباتمه ميزنم، كلاغها را كه لاي چنارها غارغار ميكنند ديد ميزنم و سيگارميكشم. پارك خلوتي است، زياد هم بزرگ نيست. چند روز پيش پنجرهي اطاقم را باز كردم، هوا سرد و گزنده بود، دوسه ساعتي به غروب مانده بود. اطاق من طبقه سوم اين خانه است. يك چراغ علاءالدين رنگورو رفته هم گوشه آن گذاشتهام. رويهمرفته اطاق تنگ و تاريكي است، ولي خوب يك حسن دارد آنهم اينكه به همه جاي اين محل مسلط است. از پنجره به بيرون نگاه كردم هواي گرفتهاي بود. پايين توي خيابان پر از سايههاي دراز بود. تا چشم كار ميكرد سايههاي دراز آدمها، خانههاي قديمي، خانههاي خيلي قديميتر كه مشكوك به اطرافشان خيره بودند و درختهاي چنار و نارون لخت و عور كه متين و متواضع كمي پس و پيش صف كشيده بودند. يك خانه توي يكي از كوچههاي پاييني نبش يك بنبست هست كه هميشه از توي آن بوي داروي ضدعفوني ميآيد، خانه پهلويي آن پنجرههاي كوچكي دارد كه جلوي آنها حفاظ مشبك چارگوش كار گذاشتهاند. تقريبا سهطبقه است و راهپله آن پنجرههاي گرد بزرگ دارد. هرشب كه از آن كوچه رد ميشوم، آنرا ميبينم. فقط يك چراغ آن در طبقه اول روشن است و از پنجرههاي طبقه دوم نور ضعيفي بيرون ميآيد. اينجا قبلا خانه پدر بزرگم بود. هميشه از پدربزرگم خاطره مبهمي دارم. وقتي خيلي كوچك بودم او مرد.
پنجره را بستم هواي اطاق سرد شده بود. بيرون پنجره فقط چراغهاي كوچهها و خانهها معلوم بودند. توي خانه روبرويي پيرزني مشغول اطو كشيدن بود. يك پسربچهي ششهفت ساله جلوي تلويزيون سياهوسفيدي نشستهبود و همينطور كه صورتش تاريك و روشن ميشد، از ظرفي كه جلويش بود كاهو برميداشت و توي ظرف سركنجبين ميزد و ميخورد. يك لامپ كمنور بالاي ميز اطو اطاق را روشن ميكرد و پيرزن زير لب چيزهايي ميگفت.
امروز جمعه است. وقتي از خواب بيدار شدم، رفتم كنار پنجره. تمام استخوانهايم نم كف اطاق را به خودش گرفته بود. آسمان ابري بود ولي دو ساعت بيشتر طول نكشيد كه كمكم باز شد. توي اين مدت يك آلبوم عكس دوران بچگيام را ورق ميزدم. تا ظهر دائم ميخواستم نفس عميق بكشم. البته بعدازظهر هم همينطور، ولي خوب بعدازظهرها اين مسئله زياد برايم عجيب نيست. مثلاً فكر ميكنم جمعه پيش بود، خواستم بروم قدمي بزنم، حدود سه ساعت از ظهر گذشته بود، كوچهها خلوت بودند، آفتاب بيجان بعد از ظهر توي چشمهايم تاب ميخورد. حس ميكردم دوتا بادكش روي گوشهايم كار گذاشتهاند و هواي توي آن را بيرون ميكشند؛ تمام پوست كلّهام به شدت به كاسه سرم فشار ميآورد و شقيقههايم فرو ميرفتند. وقتي به خيابان اصلي رسيدم، دائم ميخواستم نفس عميق بكشم. سايهام توي دستاندازها ميافتاد، توي سايه درختها فرو ميرفت، با سايهي ساختمانها برخورد ميكرد و باز توي چالهها ميافتاد. از دور يك نفر را ديدم كه با يك دست بچهاش را بغل گرفته و يك قابلمه توي دست ديگرش تكان ميخورد. انگار با بچه حرف ميزد. يك سيگار روشن كردم، چندتا پك عميق به آن زدم. مرد بچهاش را جلوي در دكان چلوكبابي زمين گذاشت. نفس عميق ميكشيدم. آفتاب توي سرما خيلي ضعيف و بيجان شده بود. بچه از پشت در شيشهاي دكان بيرون را تماشا ميكرد. وقتي از آنجا رد شدم، نگاهم بياختيار متوجه او شد؛ نگاهش خيلي آشنا بود، مثل اينكه توي آينه نگاه ميكردم. نميدانم چرا متاسف شدم، حس كردم او هم شايد يك روز ي مجبور شود توي خيابان راه برود و نفس عميق بكشد. در واقع تاسف نبود، يك نوع كرختي بود؛ حالت مرموزي بود كه دلم نميآمد زياد دربارهاش كنجكاوي كنم. دلم ميخواست چنان نفس عميقي بكشم كه جگرم بتركد.
امروز وقتي به اطاقم برگشتم، دو سه ساعتي به غروب مانده بود، چراغ پيزوري اطاقم را روشن كرده بودم و عكس خودم را توي آينه نگاه ميكردم. احساس شوربختي ميكردم. پنجره باز بود. سرم را بلند كردم، به خانههاي خاكستري چرك و سرد نگاه كردم. پشت يك پنجره دختري ايستاده بود و به روبرويش نگاه ميكرد، گاهي هم زير چشمي به پايين توي كوچه، به پسري كه روي پلّههاي جلوي در خانهاي نشسته بود نظري ميانداخت. صورت قشنگي داشت، با چشمهاي درشت. موهايش را از پشت بسته بود، يك بلوز خاكستري پوشيده بود و هر چند لحظه يكبار لبخند خفيفي ميزد. به تكه كاغذ روزنامه كه به شاخههاي لخت درخت نارون چسبيده بود خيره شده بودم. ياد خانه پدربزرگم افتادم، آنجا همه چيز سر جايش بود، طبقه پايين چند اطاق داشت كه يكي از اطاقها مال سرايدار خانه و زنش بود. طبقه بالا پدربزرگم زندگي ميكرد. يادم آمد وقتي پدربزرگم مرد، از مادرم پرسيدم «چي شده»، گفت «آقا جون فوت كرده»، من هم فقط فهميدم كه ديگر نبايد بيشتر سوال كنم، چون مادرم گريه ميكرد.
يك تف ديگر هم كردم ولي باز به هدف نخورد. سرم را بلند كردم، ديدم آسمان كمكم تاريك ميشود، روبرويم پشت يك پنجره پيرزني مشغول اطو كشيدن بود و يك پسر بچه جلوي يك تلويزيون سياهوسفيد نشسته بود. همينطور كه صورتش تاريك و روشن ميشد، برگ كاهويي كه توي دستش بود توي سركنجبين ميزد و ميخورد. بوي اطو توي دماغم آمد يك نفس عميق كشيدم و به طرف آينه رفتم.
***
اينجا هوا سرد است، در واقع يك جور سرماي گزندهاي تا مغز استخوانم فرو ميرود، دورتادور برگهاي زرد و قهوهاي چنار و نارون ريخته ولي يك چيزي غريب بنظرم ميرسد، در حقيقت اينجا فقط برگ زرد و قهوهاي هست، تا چشم كار ميكند فقط برگ زرد و قهوهاي، نه چيز ديگر و البته يك نيمكت كه من روي آن نشستهام. خيلي زحمت كشيدم تا آنرا پيدا كنم. دو سه ساعت پيش داشتم قدم ميزدم. خسته بودم، ميخواستم جايي پيدا كنم كه بنشينم. نميدانم چطور شد كه كارم به اينجا كشيد ولي تمام اين مدت با سايهام كه روي زمين جابجا ميشد مشغول بودم. آفتاب زرد بيجاني توي آسمان است. به سختي ميشود بيش از دويست قدم را تشخيص داد چون هوا پر از غبار است ولي فرقي نميكند، يكي دو ساعت پيش هوا صافتر بود اما تا چشم كار ميكرد برگهاي خشك زرد و قهوهاي ديده ميشد. همينطور كه سايهام روي برگها ميلرزيد ميديدم كه كمرمقتر و درازتر ميشود. اوضاع مضحكي است. وقتي اين صندلي را از دور ديدم، مردي كه پسر كوچكي را با يك دست و قابلمهاي را با دست ديگرش گرفته بود، روي آن نشسته بود. بياختيار خوشحال شدم. فرياد زدم «آهاي»، پسرك طوري كه انگار متوجه من شده باشد به طرف من برگشت ونگاه كرد. حس كردم كه لبخند ميزند، ولي ناگهان مرد بلند شد و با پسر و قابلمه در غبار گم شد. خيلي متاسف شدم، وقتي روي نيمكت نشستم حس كردم خستگيام هيچوقت تمام نخواهد شد.
فكر ميكنم مدتهاست اينجا سرگردانم. اين اولين جا براي نشستن بوده كه پيدا كردهام. گاهي چند كلاغ غارغاركنان بسرعت از بالاي سرم عبور ميكنند. خورشيد آنچنان بيجان شده كه حتي ميشود به قرص زرد مايل به قهوهاي آن خيره شد. هر چند وقت يكبار بسيم آرامي سرماي گزنده را توي استخوانهايم فرو ميكند؛ دوتا لبهي بالاپوشم را ميگيرم و روي هم ميكشم، بعد هم نفس عميقي ميكشم طوري كه تمام تنم مورمور ميشود. توي راه چند نفر را ديدم كه با يك دست يك تابوت روي دوششان گرفته بودند و با دست ديگر توي سرشان ميزدند و زاري ميكردند. زني هم دنبال آنها ميرفت و گريه ميكرد، ياد مادرم افتادم. ولي هنوز تا دور دست برگهاي زرد و قهوهاي ادامه داشتند. بلند شدم و ايستادم. پشت به خورشيد سيگارم را روشن كردم. چند پك عميق به سيگارم زدم. وقتي سرم را بلند كردم ديدم سايهام تا دوردست امتداد دارد، بي اختيار خوشحال شدم.
***
از توي كوچه صداي داد و بيداد بلند بود، يك پيرمرد سرش را با دست گرفته بود و به من فحش ميداد. بياختيار خندهام گرفت. توي صورتش زل زدم، سر و صورتش خوني بود، هر چه بيشتر فحش ميداد خندهام شديدتر ميشد. ياد خانه پدريام افتادم، يك خانه كهنه اندروني بيروني بود كه دورتادور حياط آن به طور منظمي درختهاي نارون كاشته شده بود. بعد ياد خانه پدربزرگم افتادم، آنجا همهچيز سر جايش بود. پيرمرد گفت «مرديكه ديوونه». او را شناختم صاحبخانهام بود. از اين موضوع بيشتر خندهام گرفت، آنقدر كه از خندهي خودم ترسيدم. سرم را بلند كردم. ديدم پشت پنجرهي خانه روبرويي پيرزن اطو را روي لباس فشار ميدهد و به من نگاه ميكند. موهايش را از پشت بسته بود، چشمهايش درشت بود و هر چند لحظه يكبار لبخند خفيفي ميزد. پسربچه يك تكه برگ كاهو را توي ظرف سركنجبين زد و خورد. تلويزيون سياهوسفيدي را كه جلوي آن نشسته بود خاموش كرد. اطاق تقريبا تاريك شد. تا كنار پنجره آمد، طوري به من نگاه ميكرد كه انگار من را ميبيند. پنجره را بستم. هواي اطاق سرد بود و فقط يك چراغ علاءالدين بدون نفت، فتيلهاش ميسوخت. آنرا خاموش كردم و به طرف آينه رفتم، آينه سر جايش نبود؛ هرچه گشتم پيدايش نكردم. ناگهان بنظرم آمد كه ديوانه شدهام. با صداي بلند گفتم «شوربخت».
***
حس ميكنم كه از يك سراشيبي به پايين غلتيدهام، يك غلطش آرام و سنگين. هوا تقريباً تاريك است. فقط از پشت چند خانه در دوردست نور قرمز رنگ خورشيد توي هواي غبارآلود سرد خودنمايي ميكند. بآهستگي از روي زمين بلند ميشوم. فضا روي ذهنم سنگيني ميكند، دهانم تلخ و بدمزه شده، تف ميكنم. صاف افتاد روي يك تكه كاغذ روزنامه كه به چند شاخهي خشك پوسيده چسبيده است. احساس عجيبي دارم؛ دلم ميخواهد نفس عميق بكشم، قلبم گرفته. بنظرم توي يك باغ هستم. يك باغ كهنهي بدون درخت كه فقط شاخههاي خشك شده و قوطي كنسرو و چندجور آشغال ديگر روي زمين آن ريختهاند. ميخواهم به طرف در بروم. با نسيم موذي كه هر چندلحظه يكبار ميوزد سرماي گزندهاي تا مغز استخوانهايم رسوخ ميكند. نفسم پسميرود. تمام تنم مورمور ميشود. حالم بهم ميخورد. ديگر خسته شدهام و با اينكه از رفع خستگي نااميدم، تصميم گرفتهام به اطاقم بروم.
14 مرداد 1369
