فصل آخر
گفت «بنويس». از چه بنويسم؟ همه را همانقدر كه لازم هست نوشتهاند. نوشتن من چه چيزي را عوض ميكند. من چه دارم كه بنويسم. آنچه كه نوشتم كافي نبود؟
گفت «بنويس». من از خودم نوشتم، در دوراني كه فصلها جوان بودند و هيچوقت به پايان نوشتن فكر نميكردم، چه عجيب كه شروع نوشتن نياز به فرمان تو دارد!
گفت «بنويس». من نميدانم چه بنويسم؟ تو بگو، من مينويسم...
اوميگويد و من مينويسم:
از ساعت تنهايي، از حذف تكرارها، از چراغهاي غلطان توي پنجره، از صداي خيابان، از زيبايي دورنماي كوه در ساعت نه وچند دقيقه شب مينويسم. چقدر وقت دارم؟ نميدانم! چند ساعت؟ چندروز؟ سالها، ماهها؟ مهم است؟ مهم نيست؟ اينها را مينويسم. روزي تمام ميشود. مهم نيست.
اصلا چرا بايد بنويسم؟ بگو ديگران بنويسند. ديگران راحتتر مينويسند. آيا قرار ما اين بود؟
من پيماني بسته بودم. ميدانم كه فراموش كردهام، آيا تو هم فراموشكاري؟
من بخاطر نميآورم. تو هم بخاطرم نميآوري؟
گم شدهام. تو چطور؟ تو هم ميتواني گم شوي؟
ميتواني هر چه چراغ و فانوس و خورشيد است برايت بياورند و باز هم گم شوي؟
حسودي ميكني؟
ميتواني حسودي كني؟ ميدانم كه نميكني.
نميتواني؟ مگر ممكن است كه تو نتواني؟
يا كه نه، از طغيان من نگراني؟ از اينكه نميخواهي و نميخواهم كه گم شوم و گم ميشوم.
و تو اين را به حساب خودت ميگذاري؟
ميخواهم اعتراض كنم!
من به ميل خودم گم نشدم. اين را ميدانم. ولي آيا من از اين عجايب پيچپيچ درسم را نگرفتهام هنوز؟
آيا به نظر تو من ابلهتر از آني نيستم كه قرار بود؟ ميشود اشتباه كرده باشي؟
ميشود فصل آخر را تمام كنم؟
يا كه نه، باز بازي تازهاي در راهم هست؟
آيا تو، نه، من، خودم، اين بازي را ميسازم و با آن سرگرم ميشوم؟ ميدانم كه فرقي ندارد.
نگفتي كه پيمان من چيست؟
همان كه فراموشش كردهام. اگر همين قدر باشد كه خيلي كم است. نيست؟
قدر پيمان همه كم است، ولي بهره زياد ميبرند. من چه؟
ميدانم طغيان من خوشايند تو نيست.
ميداني كه خوشايند من هم نيست. ولي چه كنم كه تو همين را خواستي.
همان چيزي را كه دوست نداري و من اين را نميفهمم.
ميدانم كه نبايد، ولي براي همين «نبايد» طغيان ميكنم. تو نميپرسي چرا؟ ميدانم كه نميپرسي.
چرا مرا به آنچه دوست نداري و نميخواهي و نميخواهي كه بدانم راهنمايي ميكني؟
شايد قرار است كه تمام شوم. شايد قرباني جنگي هستم در پس.
اگر طغيان كنم و ننويسم چه ميكني؟ اين همه را هم خودت گفتي.
ولي من ميخواهم ننويسم. نوشتن در اسارت خوشايند من نيست. فرصت بده. نميدانم چقدر، از حد يك آب خوردن تا نهالي را به بار رساندن يا شايد تا دم مردن.
***
ميدانم همه اين حرفها براي اين بود كه من عهدم را به خاطر بياورم ولي آيا نميشد راحتتر اين كار را كرد؟ ميدانم كه سوال احمقانهاي بود. و ميدانم كه بايد آنرا ميپرسيدم تا سكوتت مرا به جواب نزديك كند. مثل موجي كه بالا ميرود و پايين ميآيد براي اينكه باز بتواند بالا برود، بالاتر از بار قبل. همهچيز برق ميزند، تو ميگويي و من مينويسم ولي من گيجِ گيجم اصلا سر از معني اين نوشتهها در نميآورم. گاهي ميترسم نكند اشتباه كني، يا شايد هم ميخواهي مرا به اشتباهم برساني؟ مثل امواجي كه توي هم ميروند و گرداب ميشوند و ميخواهند دريا را هم با خود غرق كنند و نميتوانند و در همان حال توانستهاند.
كمك كن. من خيلي ضعيف شدم. ممكن است كه قبلا قويتر بودم؟ چرا با من پيمان بستي؟ چرا من با تو پيمان بستم؟ چرا پيمان را نميشكنيم و از نو پيمان جديدي نميبنديم بيدردسر، بدون نياز به يادآوري؟ اين همه سختگيري براي چيست؟ پيمان مرا به كس ديگري واگذار كن كه از من تواناتر باشد. ميدانم كه عصباني شدي؛ من هم از اين حرف احساس خوبي نكردم، همين را ميخواستي، نه؟ بسيارخوب پس ميگيرم؛ حرفم را پس ميگيرم. خودت ميداني كه سخت است، ميداني كه خيلي سخت بود. ميدانم كه مغرور نيستم و تو هم اين را ميداني.
نه هنوز يادم نيامده. شايد بايد از جاي ديگري شروع كنيم، نقطه سر خط.
نه اين را كه گفتي نميتوانم بنويسم نه به اين شكل. از جاي ديگر شروع كن، وانگهي حس من اين نيست كه پيماني اين چنين با تو بسته باشم! شايد هم... بيا از جاي ديگر شروع كنيم از آغاز فصل آخر. قبول ميكني؟ باهم شروع كنيم باهم تمام كنيم...
***
گريه ميكردم، نه از غم، نه از شادي، نميدانم چه حسي بود. حس ديگري بود غير از آنچه تا آنموقع شناخته بودم. برف ميباريد، زمين يكپارچه سفيدپوش. سر شاخهي درختها سفيد و پف كرده منتظر بودند تا تلنگري لختشان كند، ولي يك نجابت پنهان و مرموز همه را پوشيده نگه ميداشت. آرام آرام پايم را توي سفيدي برف ميگذاشتم و لرزش خفيف دانههاي برف را كه زير پايم در هم فرو ميرفتند و بيصدا در هم ممزوج ميشدند، حس ميكردم. نگاهم به تك چراغهاي ايستاده در برف افتاد كه نورشان لابلاي دانههاي تند برف به نرمي ميرقصيد. به سمت نيمكت سنگي رفتم، روي آن نشستم. احساس ميكردم همه چيز سبك شده و با پايين آمدن برف، زمين و همه چيز روي آن، به بالا ميرود، و من زير برف سريعتر از همه آنها سبك ميشدم؛ بالا ميرفتم و سبكتر ميشدم. ديگر گريه نميكردم. لذت عجيب و بي انتهايي تمام تنم را ميلرزاند. نغمه دلنشيني همه فضا را پر ميكرد و من روي امواج آن پرواز ميكردم. هرگز نفهميده بودم كه ميتواند اين قدر زيبا باشد. همه چيز در هماهنگي كامل با هم ميرقصيد و محو ميشد و من محو در همهچيز ميشدم. گفت «هنوز نميشود صبر داشتهباش» چرا؟ مگر نهايتش همين نيست؟ گفت «هنوز همه آن را نميفهمي». اين ديگر چيست؟ مگر همينها كم بود؟ ديگر صدايش را نميشنيدم. ديگر نميخواستم باشم. ولي او من را در بودنم رها كرده بود. و من طغيان كرده بودم. خودش خواسته بود.
...
خاموش ...
...
ولي حالا ميفهمم كه فصل آخر را نميشود نوشت. فصل آخر را بايد زندگي كرد. فصل آخر جايي است كه ثمره تمام فصول در آن در هم آميزش ميكنند تا انتها را معني دار كنند براي آغاز فصل نويي ديگر. براي آنكه تازه آمده يا آنكه هنوز نيامده. حس ميكنم هميشه ميدانستم راز فصل آخر در همين است ولي قادر به گفتنش نبودم.
و باز تو گفتي و باز من نوشتم.
فقط موجي كه دوباره بلند ميشود، راز موج بودن را ميفهمد.
.......
برف قطع شده بود. سفيدي برف در سرمايش كمكم محو ميشد و من بايد بر ميگشتم و برگشتم؛ توي يك اطاق كه اطاق من بود ولي جور ديگري نگاهش ميكردم. با چشمهاي بازِ باز. انگار يك لايه ضخيم از جلوي چشمهايم كنار رفته باشد. همه چيز شفافتر ولي زنندهتر از قبل، ولي انگار نميخواستم ببينم. ميدانستم كه همه چيز جور ديگري شده ولي من نميخواستم. دلم براي تكرارها تنگ ميشد، براي دلتنگي كودكانه، براي گريه، براي زجر موهوم. ولي همه و همه تمام شده بود؛ من زميني شده بودم. ولي نه براي به فراموشي سپردن و طغيان ، كه براي به ياد آوردن و تجسم ذرهاي از آسمان.
*******
در حاشيه
سرم را از پنجره اطاقم بيرون ميبرم، صداي ضعيف يك شكايت را ميشنوم كه ميگويد:
«اينم نميخواي؟
پس چي ميخواي؟
ميخواي برم و ديگه برنگردم؟
ميخواي بجاي روزي 5 ساعت 2 ساعت بخوابم يا اصلاً نخوابم؟
ميخواي بجاي يه وعده غذا و يه صبونه فقط صبونه بخورم؟
ميخواي بجاي روزي يه پاكت، دوتا پاكت سيگار بكشم؟
ميخواي بگم خرِ ما از كرهگي دم نداشت؟
هان؟ ميخواي؟
ميخواي سوسكايي كه گاهي وقتا ميبينم بجاي كيش كردن بكشم؟
ميخواي با همه كسايي كه با من بد كردن، بد كنم؟
يا از اونايي كه باهاشون بد كردم معذرتخواهي نكنم؟
ميخواي وقتي حرصم در ميآد و دلم تنگ ميشه بغضمو نگه دارم و بجاش تو خيابون دعوا را بندازم؟
گفتي دل كسي رو نشكون، ميخواي جيگرشون رو بسوزونم؟
ميدوني كه بلدم. نميدوني؟
نميدوني روزي چند بار از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم؟
نميدوني چقدر منتظر شدم تا يه خواب خوب ببينم؟
نميدوني تا كجام ميسوزه وقتي هر روز بيشتر ميفهمم چيكار كردن و فقط اسم من بد در رفته؟
نميدوني كه به كسي نگفتم كه بقيه خراب نشن ولي گفتم خودم هر چي بيشتر خراب بشم عيب نداره؟
نميدوني تو چشاي چن نفر خوندم كه «اي بيعرضه، اي احمق» ولي احمق وبيعرضه نبودم؟
نميدوني؟ هان؟
اگر يه روز ديگه با هيچ كسي حرف نزنم ناراحت ميشي؟
واقعا ناراحت ميشي اگر همه چي رو ول كنم و برم پي كار خودم؟
يا اينكه نه، نميذاري، مثل هميشه.
من شاكيم! تو برات فرقي ميكنه؟
جوابمو نميدي؟ ولي اگه نتونستم چي؟ اگه نتونستم تحمل كنم؟
اگه اندازهم كمتر بود؟ من رو هم ميذاري تو رديف همونايي كه ضايع كردن و ضايع شدن؟
من لجبازم؟ من كه گفتم، من اوني كه ميفهمم رو قبول ميكنم، نه اوني كه ميگن بفهم.
خودت منو اينطوري كردي، مگه نه؟
بگو! پس چي؟
ميخواي چيكار كنم؟
تو ميخواي چيكارم كني؟ بگو اي خدا...»
و با خودم فكر ميكنم «خدا بودن بايد كار خيلي سختي باشد!»
شهريور 1385
