فصل دوم
فصل دوم
چند شب پيش داشتم فكر ميكردم. ولي منظورم اين نيست كه به ندرت فكر ميكنم. البته اينكه به چه چيزي فكر ميكردم اصلا اهميتي ندارد. اگر هم بگويم واقعا نميدانم منظورم از طرح كردن اين موضوع چيست زياد پرت نگفتهام. بهرحال يك چيز روشن است و آن اينكه... خوب چه فرقي ميكند چيزي را تعريف كردن، يا نتيجهاش را گفتن. نه فكر نميكنم ديوانه شده باشم، فقط ميدانم كه ضمن يك خستگي طولاني حرف زدن نميتواند خيلي روشن باشد.، آنهم وقتي اين شك باقي است كه اين خستگي مدتها بلكه تا ابد ادامه دارد.
يك روز وقتي توي خيابانهاي شهر قدم ميزدم متوجه شهر شدم. خانهها و ساختمانهاي آن موجودات مفلوكي شده بودند. يك مشت آدم را ميپاييدند كه بيرون و داخل آنها دست و پا ميزدند، انگار منتظر بودند هرلحظه كه بشود روي سرشان خراب شوند. ساختمانها و آدمها اجسامي بودند بيهويت و بي معني و بيريشه كه لابهلا، داخل و پشت و روي همديگر چسبيده بودند....
....
ولي نميدانم چرا يكنوع عطش و خستگي همراه با كلافگي و اضطراب ذهنم را پر كرده، نميدانم چرا براي هركس ميگويم اين خانه و دور و بر آن يك جور عجيبي است نميفهمد. وقتي به آنها ميگويم حالت اين ديوارها براي من يك معني كهنهاي را تداعي ميكند به من ميخندند و ميگويند «تو ديوانهاي». يك روز خواستم مثل آنها به اينجا نگاه كنم، يعني به عنوان يك قسمت از شهر يا يك جسم بيجان، حس كردم به سرعت از خودم فاصله ميگيرم، يك نوع احساس گناه شوم و ترسآور يقهام را چسبيد. ولي حالا ميدانم بايد حقيقت را گفت، البته نمي دانم حقيقت چه معني دارد، ولي اين كلمه احساس خاصي به من ميدهد كه دوست دارم آنرا توي ذهنم تكرار كنم. از اين كار كيف بخصوص ميكنم، تقريبا همان كيف زجرآوري كه از نگاه كردن به ديوارهاي اين خانه و دور و بر آن ميكنم. البته گاهي متفاوت هستند، فكر ميكنم بيشتر اوقات نگاه كردن به اين خانه را ترجيح ميدهم. احساس عجيبي ميكنم، فكر ميكنم اين خانه آن نباشد، نه حتماً يكي ديگر است. البته يادم ميآيد كه خيلي شبيه اين يكي بود، مثلا آجرهاي بهمني و در چوبي دولنگه و طاق ضربي و حفاظ پنجرهها با اشكال پيچواپيچ و هندسي و بوي ترشي و بوي خورشهاي فسنجان و قورمهسبزي كه به ديوارها و پنجرههاي آن چسبيدهبود و همه چيزهاي ديگر آن را اين هم دارد، فقط يك اشكال دارد، كه آن نيست. حالا يادم افتاد، توي همه اين كوچهها يكي دوتايي شبيه اين خانه پيدا ميشود، البته فرقهايي هم دارند. بعضيشان طاق ضربي ندارند، بعضي در آهني دارند، بعضي شيشه ندارند، بعضي ديوار ندارند، از بعضي از آنها بوي غذايي كه انگار دويست سيصد سال پيش خوردهام ميآيد، از بعضيشان صداي گريه يك بچه و جيغ و فحشهاي مادرش كه نثار اجداد بچه ميكند، ميآيد... لحظاتي مبهوت ايوانهاي نيمدايرهي بعضيشان ميشوم كه يك در با پنجرههاي چوبي مشبك و شيشههاي رنگي كوچك به آنها باز ميشود، كه توي گلدانهاي كهنهاي كه روي لبهي آنها گذاشتهاند، شمعداني كاشتهاند. انگار مدتها قبل خودم توي همين مناظر و صداها غذا خوردهام، گريه كردهام، بو كشيدهام، فحش شنيدهام، ... چه چرندياتي. انگار كه يك مادربخطاي حرامزادهاي تخم يادگاري و خاطره توي مغز باير من پاشيده و يادش رفته، بعد هم يك بيشرف ديگر رويش شاشيده تا خاكش قوت بگيرد. آنوقت آنرا توي باد و باران ول كردهاند و ديمي يك عالمه خاطره مبهم و توسريخورده و كج و كوله رشد كردهاند. و هي پشتسرهم از لابلاي زخمهاي ذهنم به بيرون سرك ميكشند و باز قايم ميشوند. وقتي راه ميروم، وقتي ميخندم، وقتي گريه ميكنم، حتي وقتي كه پلك ميزنم، انگار كه يك غبار چندهزارساله از روي تنم بلند ميشود و جلو چشمهايم را ميگيرد، بعد تصاوير مبهم مثل حيوانات ماقبل تاريخي بي تناسب و بدهيكل، ميخواهند كاسه سرم را از وسط گاز بگيرند و دوشقه كنند. يك مشت شبح و تصوير و سايه دائم توي ذهنم پرسه ميزنند و دائم مرا ريشخند ميكنند....
...
....
.....
اينجا استخر است؛ اما خالي از آدم. توي آن آب پر كردهاند، من هم لخت كنار آن نشستهام. نسيم آرامي موجهاي كوچكي روي آب ميسازد. همين حالا از آب درآمدهام. يك آفتاب رك و زننده روي من تابيده و سايهام روي سنگفرش سفيد، شكلي با لبهها و زاويههاي واضح و دقيق درست كرده. دورتادور اينجا در شعاع صد قدمي در ختهاي تبريزي و چنار كاشتهاند، با برگهاي سبز و غبارگرفته و كرختي كه توي نسيم ميلرزند. فقط صداي برگها را ميشنوم و يك نوع نشئهگي و آرامش بيحالت و بيروح تمام وجودم را پر كرده. داخل استخر را رنگ سبز روشن زدهاند و آب آن زلال و شفاف است. آفتاب كمكم پشتم را داغ ميكند، بخار آبهايي كه روي سنگفرشها بتدريج ناپديد ميشوند بوي آشنايي ميدهد، يكنوع بوي گيج كننده كه مدام توي كلّهام ميپيچد و مرا ياد استخر مياندازد، ياد بچگيهايم، ياد زماني كه از آن بجز يك مشت تصوير مشكوك و دور چيزي توي ذهنم نمانده، آنهم يك ذهن زخمي كه تنها مرهم ان شكنجه با خاطرههاي مبهم و موذي است. احساس خمودي و كرختي خاصي ميكنم. برگهاي درختهاي تبريزي كه توي نسيم آهسته ميلرزند و پشت و رو ميشوند مثل يكعالمه زنگوله ريز صدا ميدهند. ميخواهم دوباره توي آب بپرم، ولي نميتوانم. انگار بدنم به سنگفرشها چسبيده، همه سنگفرشها سفيد هستند كه توي بعضي از آنها لكههاي خاكستري و سبز ديده ميشود. آرامش بيدغدغه و راحتي همه فضاي اينجا را پر كرده ولي نميدانم چرا يكنوع بوي گيج كننده مدام توي كلهام ميپيچد و مرا ياد وقتي مياندازد كه همه چيز در حال شروع شدن بود، حس ميكنم يك حالت مرموزي از روزنههايي نامرئي به فضاي اينجا و اين آرامش رخنه ميكند....
....
من ميدانم، خوب ميدانم آن مردي كه شبها توي خانه پشتي تار ميزد و آواز ميخواند، حالا مرده. ولي نميدانم چرا هنوز صداي سازش را ميشنوم. حدفاصل آنجا و اطاق من يك حياط كوچك است كه توي آن دوتا درخت تبريزي پير و چندتا كاج هم سن و سال آنها كاشتهاند. اين اطاق را از يك پيرزن عجيبي كرايه كردهام. يكروز داشتم توي خيابانهاي شهر قدم ميزدم كه متوجه اين خانه شدم، يك خانه با در دولنگه و طاق ضربي و ايوانهاي نيمدايره، همينطور كه داشتم نگاهش ميكردم صداي يك پيرزن را شنيدم كه از پشت يك پنجره دودگرفته با پردههاي زردوزي شده چرك ميگويد «چيه، چي ميخواي؟» صدايش يك حالت رك و زننده داشت، يكنوع خراشيدگي چندشآوري مثل دوده روي پرده به صدايش چسبيدهبود. از شنيدن صدا يكّه خورده بودم. با دستپاچگي به فكرم رسيد كه بگويم «هيچي، دنبال اطاق كرايهاي ميگردم». در را باز كرد و من هم بناچار وارد خانه شدم. بوي خورشهاي مختلف و چوب پوسيدهي نمگرفتهي تندي را احساس ميكردم. با خودم فكر ميكردم كه من اصلاً براي چه جواب دادم. پيرزن با موهاي سفيد مجعد و بهمريختهاش كه از زير روسري بيرون زدهبود مرا به اطاقم راهنمايي كرد. گفت پول را پيش ميگيرم. براي اولين بار توي چهره پيرزن دقيق شدم؛ يك قيافه بيحالت و بيروح، ولي در ته چشمهايش يك حالت ترسناكي موج ميزد. دستم را توجيبم فرو كردم، يك مشت پول درآوردم و به او دادم.
باز هم صداي اين تار ميآيد، صداي يك آهنگ سوزناك توي مايه دشتي كه سه سال پيش هر شب آن مرد ميزد و ميخواند، يك اهنگ غريبي كه انگار عصاره سالها دوري و رنج و بدبختي بود. توي همين خانه پشتي زندگي ميكرد. آنجا يك خانه است با شيرواني برنجي پوسيده كه بعضي از تكههاي ان كنده شده، پنجرههاي مستطيل چوبي چهارلنگهدارد كه از پشت شيشههاي دوده گرفته آن، ملافه چركي كه پشت آنها كشيدهاند پيداست. روي سكوهاي جلوي بعضي از پنجرهها گلدانهاي شمعداني گذاشتهاند كه انگار صد سال است همانطور دستنخورده آنجا ماندهاند آخر رد كلفت و سياهي از آبِ گِل تهِ گلدانها روي آجرهاي بهمني ديوار نقشهاي كج و كولهاي درست كرده كه تا پايين ديوار كشيده شدهاند. همين دوسال پيش بود كه يك شب ديگر صداي سازش را نشنيدم. ولي از يك هفته پيش، نه بيشتر از يك ماه پيش است كه دوباره صداي همان آهنگ را منتهي بدون آواز ميشنوم. من كه ميدانم او مرده، چون قبل از آن شب هميشه چراغ اطاق روبروي اطاقم كه روشن ميشد، صداي همان ساز و آواز را ميشنيدم. ولي آن شب وقتي چراغ روشن شد صداي فرياد وحشتزده جواني را شنيدم و يكي دو ساعت بعد سايههايي را ديدم كه روي ملافهي چرك و كهنه پشت آن پنجرهها جابجا ميشدند. ديدم كه سايهي مردي بر سر دستهايشان گرفتند و ناپديد شدند. از شبهاي بعد صداي گريه يك جوان، تنها صدايي بود كه گهگاه تا مدتي ميشنيدم. توي حياط مابين اين دو خانه درختهاي تبريزي و كاج كاشتهاند. پيچكهاي سبزي هم روي ديوارهاي كهنه آجر بهمني روبرو بالا رفته و قسمتي از ديوار را پوشانده.
توي خيابانهاي شهر قدم ميزدم؛ خانههاي كجوكوله و آدمهاي كجوكولهتر از كنارم ميگذشتند، كنار يك عمارت پيرمردي روي زمين چهارزانو نشسته بود و يك تار بدون سيم را وسط پاهايش گرفتهبود و ميخنديد، صدايش زنگ خشك و گيجكنندهاي داشت. به من نگاه كرد، آفتاب رك و زنندهاي كه توي چشمهايش ميتابيد انعكاس عجيبي داشت، درست مثل يك مرده كه آفتاب از پشت كفن توي چشمهاي نيمبازش بتابد. تهريش نامرتبي داشت با يك سبيل پرپشت. توي صورتم خنديد. احساس خستگي ميكردم، چند ساعت بود كه فقط راه ميرفتم، روي يك نيمكت كنار يك خيابان باريك نشستم. يك ساختمان بلند روبرويم بود، پنجرههاي بزرگ دودهگرفتهاي داشت، با ديوارهاي سيماني كه چرك آب باران مخلوط با دوده روي آن رگههاي نامنظم و كجوكوله سياهي درست كرده بود و تا پايين ديوار ادامه پيدا ميكرد. روي درهاي بزرگ شيشهاي كثيف پايين ساختمان روزنامه و اعلاميه روي هم چسبانده بودند كه بعضي از انها پاره شده بود و تكههاي فتيله شدهي كاغذ پاي درهاي شيشهاي ريخته بود. بوي گند زباله تمام فضاي خيابان را پر كرده بود. يك معني دور و مبهم توي ذهنم تداعي ميشد، كه از تكرار ان لذت ميبردم. حس ميكردم كه اين ساختمان ميخواهد هر لحظه كه بتواند روي سرم خراب شود. خيالات موهومي از توي كلّهام رد ميشدند، تصوير يك پيرمرد با كلاه و عينك و يك عصاي كهنه بنظرم ميآمد كه ميخواهد خودش را از طبقه آخر ساختمان روي من پرت كند. به بالاي سرم نگاه ميكردم، راهروي باريكي از آسمان بين دو ساختمان بلند بالاي سرم ميديدم كه چند تكه ابر كم پشت و چرك توي آن بآهستگي جابجا ميشدند. احساس غريبي داشتم حس كردم بايد همانجا بگندم تا بوي تعفن جسدم همراه با بوي زبالهها به ديوارها و پنجرههاي بزرگ ساختمان بچسبد. يكباره متوجه شدم مرد ژوليدهاي با لباسهاي پاره كه بدن پشمالود و چركش تكهتكه از زير آن بيرون زده بود، آشغالها را زير و رو ميكند و چند قدم آنطرفتر زن هرزهاي با يك لبخند تمسخرآميز مصنوعي مراقب حركات او بود. داخل يك كوچه شدم، يك كوچه تنگ و باريك كه خانههايي با گوشهها و زاويههاي واضح و دقيق دو طرف آن كشيده شده بودند. يك خانه را با آجرهاي بهمني و در دولنگه چوبي كه شيرواني برنجي كهنهاي داشت، جلوي خودم ميديدم، يك پسر جوان از پشت يكي از پنجرهها به بيرون نگاه ميكرد. حفاظ جلوي پنجره با اشكال مارپيچ و هندسي حالت عجيبي به صورتش ميداد. صورت استخواني و لاغري داشت. توي چشمهايش حالت غريبي موج ميزد، يكنوع حالت گيجي و بهت. به در خانه كه نگاه كردم ديدم نيمهباز است. بياختيار داخل شدم. پلكان چوبي كه به طبقه بالا ميرفت كنجكاويام را تحريك ميكرد، از پلهها بالا رفتم. بوي خورش قورمهسبزي و بوي شاش به ديوارهاي اين خانه چسبيدهبود. طبقه بالا فقط يك اطاق داشت، دستگيره را پيچاندم و داخل شدم. ديدم مردي با يك تار در دست كه معلوم بود شكسته و تازه آنرا تعمير كردهاند ، وسط اطاق چارزانو نشسته و مشغول ور رفتن با آن است. وقتي متوجه من شد، گفت «سلام جانم، لطفاً اون چسب رو به من بدين» نگاه كردم ديدم كمي سريشم توي يك نعلبكي روي ميز در حال خشك شدن است. آنرا به مرد دادم. سبيل پرپشتي داشت و چشمهايش نيمهباز بود، مثل اينكه ناخوش بود. تار را توي دستش بالا و پايين ميكرد و من همينطور كه حواسم به كارهاي او بود متوجه شدم با من صحبت ميكند. ميگفت «... بعله جانم، اين تار، تار خيلي خوبي بود. ديروز صبح به شاگردم گفتم دستش رو دراز كنه و تار رو از روي ميز به من بده كه تار از دستش افتاد روي زمين و به اين وضع افتاد ... اين خرَكِشم درست شد حالا تا چند دقيقه ديگه ببينيم چطور صدا ميده. ...» تا چشمم به نور اطاق عادت كند كمي طول كشيد، يك لامپ كم نور روي سقف روشن بود. يك كمد چوبي رنگ و رو رفته كنار يك ديوار اطاق بود، يك كتابخانه هم در گوشه ديگر اطاق، كه يك مشت كتاب قديمي و كهنه توي آن چپانده بودند، چندتا سوسك هم دائم از لابلاي كتابها و كاغذپارههاي چرك به بيرون سرك ميكشيدند و باز قايم ميشدند. يك ميز تحرير كوچك و يك تختخواب بهم ريخته هم يك طرف اطاق به ديوار چسبييده بود. مرد هنوز حرف ميزد. نور كمي از پشت شيشههاي رنگي كثيف پنجره چوبي مشبكي كه يك پرده زردوزي شده با يك ملافه سفيد دوده گرفته جلوي آن آويزان بود به داخل اطاق ميآمد. ناگهان متوجه شدم صداي تار فضاي اطاق را پر كرده. مرد نه بهتر است بگويم پيرمرد - چون آن لحظه متوجه شدم كه او خيلي پيرتر از آنست كه لحظه اول به نظرم رسيده بود- تار را كوك ميكرد و بعد شروع كرد به چنگ زدن به تار و خواندن يك آواز توي مايه دشتي. وقتي از در بيرون رفتم شداي تار هنوز توي گوشم بود، يك صداي غمانگيز كه عصاره سوزناك سالها رنج و بدبختي بود. ديگر دنبال چيزي نميگشتم. حس ميكردم كه بچه شدهام و مادرم دستم را گرفته و توي خيابانهاي شهر ميگرداند و من دائم سوالهاي بيجا ميكنم و مادرم باحوصله به من جواب ميدهد و اين بازي همينطور ادامه دارد تا من ميپرسم «مامان، من چرا بزرگ نميشم؟» - «چرا مامانجان، بزرگ ميشي» «خوب اونوقت بقيه همين قدر ميمونن؟» -«نه عزيزم بقيه هم بزرگ ميشن» -«پس چرا هيچكي قد غول نيست؟» -«خوب براي اينكه خدا نميخواد.» -«خدا چرا نميخواد؟» -«خوب نميخواد، چون اونوقت اونايي كه غول بودن كوچولوها رو نميديدن و پاشون رو ميذاشتن روشون». ميفهميدم كه گولم ميزند ولي نميتوانستم چيزي بگويم. ازاينكه گولم ميزد كلافه ميشدم، بعد بهانه ميگرفتم و به گريه ميافتادم و خودم را روي زمين ولو ميكردم... متوجه اطرافم شدم. حس ميكردم دوباره گول خوردهام، سالها قبل از اينكه به دنيا بيايم گول خوردهام، يك احساس غريب و مبهم ولي كيف بخصوصي ميكردم. به يك عمارت رسيدم كه از فرط كهنگي در حال خراب شدن بود. كاشيهاي معرق رنگ و رو رفتهاي تكهتكه به ديوارهاي گچي و چرك آن چسبيده بود. مغازهها چراغهاي مهتابيشان را روشن كردهبودند. جلوي عمارت ايستادم، يك پيرمرد با دهان كف كرده و صورت جزامزده روي زمين ولو شده بود، جعبه چوبي شكستهاي با يك مشت سيم وسط پاهايش رويزمين افتاده بود. آنقدر توي خيابانهاي شهر پرسه زدم تا نيمهشب شد، بوي لجن جويهاي خيابان با صداهاي جوراجور و نور لامپهاي مهتابي مخلوط شده بود.
اين اطاق درست مثل دكانهاي سمساري است، پر از اثاثيه كهنه و پوسيده با يك بوفه كوچك چوبي كه پر از ظروف بندخورده لابلاي عتيقههاي ريز و درشت قديمي است. ديشب همينطور كه روي تخت فكسني وسط اطاق دراز كشيده بودم و لامپ مهتابي آبي و ارغواني بالاي گلدسته مسجد توي خيابان پشتي را نگاه ميكردم، پيرزن صاحبخانه در را باز كرد و آمد توي اطاق. ميگفت مستأجرهايش همه از ترس جن توي خانه پشتي رفتهاند. من اول تعجب كردم چون ميدانستم غير از من مستأجري ندارد، بعد فهميدم كه مرا دست انداخته، چون چند شب است كه صداي ساز از خانه پشتي ميآيد؛ من هم اينرا به پيرزن گفتهبودم. آخر يك شب حس كردم كه او ممكن است حرفهاي مرا بفهمد، اين چيزها را به او گفتم، چيزهاي ديگري هم بود. مثلا پرسيدم چند سال است در اين خانه زندگي ميكند كه جواب داد از وقتي يادش ميآمده اينجا زندگي كرده. به او گفتم كه ديوارهاي اين خانه، سقف آن، بوهاي اينجا، همه براي من يك معني كهنهاي را تداعي ميكنند. كه ناگهان با حالت غيرمنتظرهاي خنده زشت و كريهي كرد و گفت «چيميگي تو هَم» خندهاش توي مغزم تكرار ميشد كه حالتي جدي گرفت و با حالتي رك و زننده ولي انگار كه ميخواهد چيزي را قايم كند گفت «ديوونه». قيافه بيحالت و بيروحي داشت ولي در ته چشمهايش يكنوع حالت مرموز و ترسناك موج ميزد. بهرحال اصلاً برايمن مهم نيست كه ديگران چه فكري ميكنند، ولي همينقدر ميدانم كه از ديدن ديوارهاي اين خانه و حقيقت مشكوك آن كيف بخصوصي ميكنم، تقريبا همان كيف زجرآوري كه از شنيدن صداي زخمههايي كه به آن تار ميخورد ميكنم، يكجور كيف دور و كهنه كه دوست دارم آنرا توي ذهنم تكرار كنم، يك ذهن ناخوش و زخمي كه يك مشت تصوير مه گرفته دائم از لابلاي زخمهاي چرك كرده آن جلوي چشمم ظاهر ميشوند و باز محو ميشوند.
نميدانم كجا هستم يك مشت اشباح خيالي و بدقواره دور و برم را پر كردهاند. دنبال يك سوراخ امن و راحت ميگردم. توي خيابانهاي شهر راه ميروم. اينجا شهر است. شهر مرا هم قورت داده مثل همه، حس ميكنم تمام زندگيام يك شهر بوده كه من فقط حق داشتهام توي كوچه پس كوچههاي آن قدم بزنم و دنبال تداعيها بگردم و وقتي آنها را پيدا كردم از حقيقت داشتن آنها كيف كنم، كيف كشندهاي كه فقط بايد توي آن حل شد و رفت. توي خيابانهاي شهر قدم ميزنم و ساختمانهاي قد و نيمقد با لبهها و زاويههاي دقيق از كنارم ميگذرند، بعد توي كوچههاي كج و معوج و ناهموار پر از آدم راه ميروم و صداي پاي خودم را كه جزو صداي پاي آدمهاي بيهويت آنجا شده نميتوانم تشخيص بدهم. به يك دوراهي مسقف ميرسم كه با طاقي ترك خورده كه روي آنرا تزئين كردهاند، داخل يك كوچه ديگر ميشوم، رسيدم، كليد را توي قفل مياندازم و در را باز ميكنم. شب شده. صداي يك آواز دشتي از دور ميآيد، طوري كه كلمات آن را نميتوانم تشخيص بدهم. توي حياط اين خانه يك پيچك كاشتهاند كه تا لب پنجره خانه مقابل بالا رفته. ديشب ديدم چراغ اطاق روبرويم روشن شد، بعد پنجره اطاق باز شد و يك پسر جوان سرش را از آن بيرون آورد و شروع كرد به نگاه كردن، نميدانم به كجا، چون پشتش به نور بود، نتوانستم تشخيص بدهم ولي همانطور كه پنجره را باز گذاشتهبود از لب پنجره كنار رفت و شروع كرد به قدم زدن، قيافهاش را ميتوانستم ببينم، يك صورت لاغر با چشمهاي گود رفته كه انگار اشك زير آنها خشك شده بود، موهايش كمپشت بود و يك قيافه عصبي داشت كه بهت عجيبي توي ان ديده ميشد. داد زدم «آهاي پسر» ديدم آمد لب پنجره، من هم سراسيمه وارد حياط شدم، ولي باور نميكردم، او اصلاً جوان نبود، تقريباً پير بود با موهاي مجعد بهم ريخته و قيافه بيحالت و بيروح. آب روي سنگفرشهاي دور باغچه بخار ميشد و بوي آشنايي ميداد، يكنوع بوي گيج كننده كه براي من يك معني كهنهاي را تداعي ميكرد، يك معني خيلي دور و مبهم، توي چشمهايش نگاه كردم، توي تاريكي برق ميزدند و حالت ترسآوري ته آنها موج ميزد. يكباره بياختيار داد زدم، نه، يك فرياد عجيب، انگار كه اين صدا از گلوي من خارج نشده باشد، يك فرياد كه انگار قبل از بسته شدن نطفهام توي حلقم كاشته بودند، يك فرياد ترسناك، با لرزش بخصوصي كه موهاي تنم راست شد. دوباره سعي كردم تكرارش كنم احساس ميكردم ميتوانم از اين كار لذت بخصوصي ببرم ولي اينبار مثل بار اول نبود، يك نعره گوشخراش معمولي بود. يكهو متوجه پيرزن شدم كه با وحشت از در راهروي خانه به حياط آمد و گفت «چيه؟! چته؟» با دست پنجره روبروي اطاقم را نشان دادم ولي از تعجب خشكم زد. پنجره بسته بود و چراغ اطاق هم خاموش انگار كه هميشه همينطور بوده. سرم را پايين انداختم و به اطاقم برگشتم ولي تا صبح صداي يك آواز سوزناك دشتي را ميشنيدم كه انگار عصاره سالها دوري و بدبختي بود. صداي گريه يك بچه و صداي جيغ و فحشهاي زني كه نثار آباء و اجداد بچه ميكرد از دور شنيده ميشد. روي يك تخت فكسني وسط اطاقم دراز كشيده بودم و به گربههاي چركي كه دائم از پشت درختهاي تبريزي به بيرون سرك ميكشيدند و باز قايم ميشدند نگاه ميكردم.
الان چند شبانهروز است كه دارم فكر ميكنم. ميخواهم همهچيز برايم روشن شود و خودم را نجات بدهم، ولي حتي درست نميدانم از چهچيز. ولي يك چيز مسلم است و آن اينكه هرچه بيشتر فكر ميكنم، توي همان فكرها بيشتر حل ميشوم و احساس خفگي بيشتري ميكنم. بهرحال فرق زيادي نميكند. چند روز پيش توي يكي از خيابانهاي شهر مردي را ديدم با يك كلاه و عينك كه يك عصاي كهنه و رنگ و رو رفتهاي توي دستش بود. كنار يك ساختمان بلند روي يك نيمكت نشسته بود. توجهم را جلب كرد، وقتي نزديكتر رفتم ديدم به تكه ابرهاي چركي كه توي راهروي باريكي بين دو ساختمان بلند توي آسمان جابجا ميشدند خيره شده، آنطرفتر كنار ساختمان چركي يك مشت زباله ريخته بودند كه بوي تعفن آن با بوي ترياكي كه از لاي يكي از پنجرهها ميآمد مخلوط ميشد و توي دماغم ميپيچيد. وقتي داشتم روي آشغالها را با يك تكه مقوا ميپوشاندم، متوجه شدم زن هرزهاي چند قدم آنطرفتر ايستاده و با حالت تمسخرآميزي به من نگاه ميكند. همينكه خواستم بروم، به اندازه يك سطل آب چرك از يك پنجره روي سر پيرمرد ريخت، آخر وقتي كلاهش از روي سرش افتاد تازه فهميدم كه خيلي پيرتر از آن است كه اول به نظرم رسيده بود. چند شب پيش ميخواستم فكر كنم ولي دائم يك خستگي موذي مزاحم من بود. روي تخت دراز كشيده بودم. پيرزن صاحبخانه طرفهاي غروب باغچه را آب دادهبود و حياط را آبپاشي كرده بود. هواي اطاق دم كرده بود، بخار آبي كه از روي سنگفرشها بتدريج ناپديد ميشد همه جا را پر ميكرد و بوي عجيبي ميداد. ميخواستم از روي تخت بلند شوم ولي تنم به رختخواب چسبيده بود، انگار همراه با بخار آب يك حالت مرموزي به فضاي داخل اطاق رخنه ميكرد.
ميخواهم بروم توي خيابان قدم بزنم، وسط خوبها وسط عاقلها، وسط آدمهايي كه از فرط فهميدگي و دانايي مثل يك خيك سي مني پر از دوغ پف كردهاند و فقط كافيست آدم سوزن به يك جايشان بزند تا مثل يك تكه گه وسط خيابان ولو شوند، درست عينهو يك تكه گه. من دوست دارم بدوم توي خيابان به بعضيشان فحش خواهرومادر بدهم و با يك تبر كله بقيهشان را از وسط بتركانم.
داشتم ميرسيدم، شب شده بود، نحوست و چرك به كف خيابانها و ديوارها و آدمها چسبيده بود. كرمهايي از لابلاي آشغالهايي كه گوشه يك ساختمان بلند با ديوارهاي سيماني يا نميدانم شايد هم مرمري ولي دوده گرفته گذاشته بودند، يكييكي به بيرون سرك ميكشيدند و باز قايم ميشدند. يك هيكل كج و كوله از كنارم گذشت، يكي ديگر، بالاخره رسيدم. يك خانه دوطبقه بود با آجرهاي بهمني و پنجرههاي چوبي، از پلهها بالا رفتم، توي طبقه دوم يك اطاق بود، يك جوان با چشمهاي گود رفته و موهاي ژوليده كنار در چمباتمه زده بود و داشت تندتند پكهاي عميقي به سيگاري بنگ كج و كولهاش ميزد. مرا كه ديد دست و پايش را جمع كرد، توي اطاق يك پيرمرد زردنبو كه يك طرف صورتش را جذام خورده بود، تار شكستهاي را وسط پاهايش گذاشته بود و با ناخن روي پوسته سفيد چركي كه روي جعبهي صداي آن كشيده شده بود ميكشيد. آنجا بوي شاش و خورش فسنجان و ترياك و استفراغ و ترشي و حشيش و چلوخورش قيمه و قورمه سبزي و كثافت بچه و زباله و همه چيز باهم ميآمد. جسد تركيده چندتا سوسك به ديوارها و كف اطاق چسبيده بود. موشهاي گندهاي از لابلاي كتابهاي كهنه و پاره پاره توي كتابخانه فلزي كثيف به بيرون سرك ميكشيدند و باز قايم ميشدند، دلم داشت بهم ميخورد. توي دستم يك تبر بود كه دستهاش را دائم توي دستم فشار ميدادم. كنار پيرمرد يك زن هرزه نشسته بود و دوتايي به من ميخنديدند. حس كردم فرياد ميكشم ولي با زجر و شكنجه. دائم فرياد ميكشيدم و شكستههاي تار و تكههاي گوشت و مو به هوا پرتاب ميشد و باز روي زمين ميافتاد. كثافت و خون و تكههاي دست و گوش و چشم و انگشت توي سر و صورتم ميخورد. ديوارها خوني ميشد، خون كثيف دوده گرفتهاي كه بوي آن معني كهنهاي را تداعي ميكرد. دلم ميخواست باندازه يك نفس هواي آزاد را توي جگرم پر كنم و بتركم. چراغ را خاموش كردم. از در اطاق كه بيرون آمدم هيچكس آن اطراف نبود. ميدويدم و تبر را توي شيشهخانهها ميكوبيدم. ديگر متوجه هيچ چيز نبودم. در اطاقم را بستم و رفتم توي حياط، شلنگ را برداشتم و همانجا پاي درختها خودم را شستم. هيچ اثري از خون روي سنگفرشها نمانده بود.
حس ميكنم سالها گول خوردهام. به من كلك زدهاند. يك مادربخطاي حرامزادهاي با يك تبر ذهنم را پارهپاره كرده و تخم يادگاري و خاطره توي آن پاشيده، من از هر چيز رنجآور و كشندهاي كيف ميكنم. گريهكردن هم ديگر بيفايده شده، وقتي گريه ميكنم غبار چندهزارسالهاي از روي تنم بلند ميشود و جلوي چشمهايم را ميگيرد، خستهام ولي هيولاها و كابوسها مرا راحت نميگذارند.
.....
....
...
اينجا استخر آرامي است. دلم ميخواهد ساعتها زير اين آفتاب تند دراز بكشم و روي اين سنگفرشها با سايهام كه زوايا و گوشههاي دقيق و واضحي دارند بازي كنم. دورتادور اينجا را درختهاي تبريزي و چنار كاشتهاند. اين بوي بخار آب كه از روي سنگفرشها بلند ميشود پاك افكارم را پريشان كرده، يكنوع بوي مرموز و عجيب است كه يك معني كهنهاي را تداعي ميكند يك معني دور و مشكوكي كه از آن كيف بخصوصي ميكنم و دوست دارم آنرا توي ذهنم تكرار كنم.
آبان 1368
