Monday, March 12, 2007

شكلات

ـ«بفرمايين...» صداش از پشت در اطاق از توي سالن مي‌اومد. مي‌تونست لبخندش رو تصور كنه كه موقع اداي اين كلمه چقدر دلنشين و در همون حال منقلب كننده است. از اول هم همين لبخند بود كه تمام زندگيش رو بهم ريخته بود و حالا باز براي چندمين بار همون حس دلهره‌ي وحشي و سركش رو بهش مي‌داد كه با وجود اينكه تمام درونش رو به ارتعاش در مي‌آورد، يه خويشتن داري منطقي و نجيبانه باعث مي‌شد كه از نشون دادن يه واكنش آني و پرهيجان جلوگيري كنه و هربار با يه مقدار ژست مردونه‌ي اخمالو خودش رو بي‌تفاوت نشون بده. چقدر دلش مي‌خواست كه همونجا دستش رو بگيره و تو چشماش زل بزنه و بگه «خيلي ممنون عزيزم» و بعد از دقيق شدن تو مردمك چشمش نفس عميقي بكشه و احساسش رو از اعماق وجودش به زبون بياره «چه لبخند شيريني داري...» و باز به خودش اومد «نه، نه چرا فكر مي‌كني همچين حرفي اصلاً لايق توجه باشه؟» ياد حرفاي دو شب پيش رضا افتاد «عزيز من اين مزخرفات چيه ديگه؟ يارو چشتو گرفته، حال مي‌كني باهاش، خوب برو تو كارش. يه جوري حاليش كن كه مي‌خوايش. اين خنگول بازيا چيه از خودت در مياري. از خداشم باشه؛ خوش‌تيپ، تحصيلكرده، آدم حسابي، خوب ديگه مرگ مي‌خواد بره قبرستون! دِ فقط تو هم لامصب از خر شيطون بيا پايين و اون عنق منكسره‌ت رو بذار زمين! يه روي خوشي نشون بده يه لبخندي بزن يه كلمه حرفي بزن كه ياروهم اگه تو مايه دلبري و ايناست روش بشه يه چيزي روش بذاره كه سر حرف وابشه» تو فكر فرو رفت ولي انگار اين حرفا اصلاً بهش كارگر نبود و فقط در عشق مي‌سوخت و مي‌سوخت و تفكراتش رو مرور مي‌كرد «اگه بگه نه چي؟ من چطوري تحمل كنم؟ آبروم مي‌ره. ديگه نمي‌تونم سرمو بالا كنم.» و باز تو دلش تكرار مي‌كرد «بنفشه دوسِت دارم... دوسِت دارم».
ـ«بفرمايين...» لبخند شيريني روي لبش بود. يك لحظه منگ نگاهش كرد و بعد بخودش اومدو با ژست مردونه‌اي گفت «خيلي ممنون» بعد ياد حرفاي رضا افتاد و لبخندي جور كرد و گفت «به به! زحمت كشيدين!» بنفشه كمي متعجب نگاهش كرد و باز با همون لبخند شيرين گفت «خواهش مي‌كنم، نوش جان» ديگه سر از پا نمي‌شناخت و خيلي با اعتماد بنفس و با طنازي پرسيد «مباركه! به چه مناسبت هست حالا؟» بنفشه هم قهقهه ريزي زد و گفت «شيريني عقدكنونمه!» «شوخي مي‌كنين؟!» «نه! چطور؟» «بله! هيچي...! يعني اينكه به درك كه عقدكنونته!!، واسه چي سرتو انداختي پايين عين يابو اومدي تو اطاق من؟ بروگمشو بيرون در بزن اگه گفتم بفرمايين بعد بيا تو، هه! در ثاني، دختره شيرين عقل! هيچ از پشت كوه اومده‌اي براي شيريني عقد شكلات خيرات نمي‌كنه مگه اومدي سر خاك آقات... آشغال... عوضي... ديوونه...!؟! مرگ ميخواي برو قبرستوووون ... فهميدي؟ قبرستووووووون» «مهندس! ... مهندس! ...» «آقا يكي آمبولانس خبر كنه!» «آمبولانس؟!! زينا زنگ بزن 110 اين مرتيكه حيوونو ببرن! آمبولانس كودومه آقاي مرادي؟» «نه بابا اين بنده خدا ...» «آقا چي شده يكي بگه اينجا چه خبره؟» «آقاي رئيس اين بيشعور...» «نه رئيس فك كنم مهندس قاط زده» «هه هه هه ...» «ساكت! ....» «... قبرستوووووووون...» «آقا ولي! بگو زينا چهرازي رو بگيره ...» «قبرستوووووون» «چشم آقا ....» «قبرستوووو...» .... ....ـ

ـ


Wednesday, September 06, 2006

فصل آخر

گفت «بنويس». از چه بنويسم؟ همه را همانقدر كه لازم هست نوشته‌اند. نوشتن من چه چيزي را عوض مي‌كند. من چه دارم كه بنويسم. آنچه كه نوشتم كافي نبود؟

گفت «بنويس». من از خودم نوشتم، در دوراني كه فصلها جوان بودند و هيچوقت به پايان نوشتن فكر نمي‌كردم، چه عجيب كه شروع نوشتن نياز به فرمان تو دارد!

گفت «بنويس». من نمي‌دانم چه بنويسم؟ تو بگو، من مي‌نويسم...

اومي‌گويد و من مي‌نويسم:

از ساعت تنهايي، از حذف تكرار‌ها، از چراغهاي غلطان توي پنجره، از صداي خيابان، از زيبايي دورنماي كوه در ساعت نه وچند دقيقه شب مي‌نويسم. چقدر وقت دارم؟ نمي‌دانم! چند ساعت؟ چندروز؟ سالها، ماه‌ها؟ مهم است؟ مهم نيست؟ اين‌ها را مي‌نويسم. روزي تمام مي‌شود. مهم نيست.

اصلا چرا بايد بنويسم؟ بگو ديگران بنويسند. ديگران راحت‌تر مي‌نويسند. آيا قرار ما اين بود؟

من پيماني بسته بودم. مي‌دانم كه فراموش كرده‌ام، آيا تو هم فراموشكاري؟

من بخاطر نمي‌آورم. تو هم بخاطرم نمي‌آوري؟

گم شده‌ام. تو چطور؟ تو هم مي‌تواني گم شوي؟

مي‌تواني هر چه چراغ و فانوس و خورشيد است برايت بياورند و باز هم گم شوي؟

حسودي مي‌كني؟

مي‌تواني حسودي كني؟ مي‌دانم كه نمي‌كني.

نمي‌تواني؟ مگر ممكن است كه تو نتواني؟

يا كه نه، از طغيان من نگراني؟ از اينكه نمي‌خواهي و نمي‌خواهم كه گم شوم و گم مي‌شوم.

و تو اين را به حساب خودت مي‌گذاري؟

مي‌خواهم اعتراض كنم!

من به ميل خودم گم نشدم. اين را مي‌دانم. ولي آيا من از اين عجايب پيچ‌پيچ درسم را نگرفته‌ام هنوز؟

آيا به نظر تو من ابله‌تر از آني نيستم كه قرار بود؟ مي‌شود اشتباه كرده باشي؟

مي‌شود فصل آخر را تمام كنم؟

يا كه نه، باز بازي تازه‌اي در راهم هست؟

آيا تو، نه، من، خودم، اين بازي را مي‌سازم و با آن سرگرم مي‌شوم؟ مي‌دانم كه فرقي ندارد.

نگفتي كه پيمان من چيست؟

همان كه فراموشش كرده‌ام. اگر همين قدر باشد كه خيلي كم است. نيست؟

قدر پيمان همه كم است، ولي بهره زياد مي‌برند. من چه؟

مي‌دانم طغيان من خوشايند تو نيست.

مي‌داني كه خوشايند من هم نيست. ولي چه كنم كه تو همين را خواستي.

همان چيزي را كه دوست نداري و من اين را نمي‌فهمم.

مي‌دانم كه نبايد، ولي براي همين «نبايد» طغيان مي‌كنم. تو نمي‌پرسي چرا؟ مي‌دانم كه نمي‌پرسي.

چرا مرا به آنچه دوست نداري و نمي‌خواهي و نمي‌خواهي كه بدانم راهنمايي مي‌كني؟

شايد قرار است كه تمام شوم. شايد قرباني جنگي هستم در پس.

اگر طغيان كنم و ننويسم چه مي‌كني؟ اين همه را هم خودت گفتي.

ولي من مي‌خواهم ننويسم. نوشتن در اسارت خوشايند من نيست. فرصت بده. نمي‌دانم چقدر، از حد يك آب خوردن تا نهالي را به بار رساندن يا شايد تا دم مردن.

***

مي‌دانم همه اين حرفها براي اين بود كه من عهدم را به خاطر بياورم ولي آيا نمي‌شد راحت‌تر اين كار را كرد؟ مي‌دانم كه سوال احمقانه‌اي بود. و مي‌دانم كه بايد آنرا مي‌پرسيدم تا سكوتت مرا به جواب نزديك كند. مثل موجي كه بالا مي‌رود و پايين مي‌آيد براي اينكه باز بتواند بالا برود، بالاتر از بار قبل. همه‌چيز برق مي‌زند، تو مي‌گويي و من مي‌نويسم ولي من گيجِ گيجم اصلا سر از معني اين نوشته‌ها در نمي‌آورم. گاهي مي‌ترسم نكند اشتباه كني، يا شايد هم مي‌خواهي مرا به اشتباهم برساني؟ مثل امواجي كه توي هم مي‌روند و گرداب مي‌شوند و مي‌خواهند دريا را هم با خود غرق كنند و نمي‌توانند و در همان حال توانسته‌اند.

كمك كن. من خيلي ضعيف شدم. ممكن است كه قبلا قويتر بودم؟ چرا با من پيمان بستي؟ چرا من با تو پيمان بستم؟ چرا پيمان را نمي‌شكنيم و از نو پيمان جديدي نمي‌بنديم بي‌دردسر، بدون نياز به يادآوري؟ اين همه سخت‌گيري براي چيست؟ پيمان مرا به كس ديگري واگذار كن كه از من تواناتر باشد. مي‌دانم كه عصباني شدي؛ من هم از اين حرف احساس خوبي نكردم، همين را مي‌خواستي، نه؟ بسيارخوب پس مي‌گيرم؛ حرفم را پس مي‌گيرم. خودت مي‌داني كه سخت است، مي‌داني كه خيلي سخت بود. مي‌دانم كه مغرور نيستم و تو هم اين را مي‌داني.

نه هنوز يادم نيامده. شايد بايد از جاي ديگري شروع كنيم، نقطه سر خط.

نه اين را كه گفتي نمي‌توانم بنويسم نه به اين شكل. از جاي ديگر شروع كن، وانگهي حس من اين نيست كه پيماني اين چنين با تو بسته باشم! شايد هم... بيا از جاي ديگر شروع كنيم از آغاز فصل آخر. قبول مي‌كني؟ باهم شروع كنيم باهم تمام كنيم...

***

گريه مي‌كردم، نه از غم، نه از شادي، نمي‌دانم چه حسي بود. حس ديگري بود غير از آنچه تا آنموقع شناخته بودم. برف مي‌باريد، زمين يكپارچه سفيدپوش. سر شاخه‌ي درختها سفيد و پف كرده منتظر بودند تا تلنگري لختشان كند، ولي يك نجابت پنهان و مرموز همه را پوشيده نگه ‌مي‌داشت. آرام آرام پايم را توي سفيدي برف مي‌گذاشتم و لرزش خفيف دانه‌هاي برف را كه زير پايم در هم فرو‌ مي‌رفتند و بي‌صدا در هم ممزوج مي‌شدند، حس مي‌كردم. نگاهم به تك چراغ‌هاي ايستاده در برف افتاد كه نورشان لابلاي دانه‌هاي تند برف به نرمي مي‌رقصيد. به سمت نيمكت سنگي رفتم، روي آن نشستم. احساس مي‌كردم همه چيز سبك شده و با پايين آمدن برف، زمين و همه چيز روي آن، به بالا مي‌رود، و من زير برف سريعتر از همه آنها سبك مي‌شدم؛ بالا مي‌رفتم و سبكتر مي‌شدم. ديگر گريه نمي‌كردم. لذت عجيب و بي انتهايي تمام تنم را مي‌لرزاند. نغمه دلنشيني همه فضا را پر مي‌كرد و من روي امواج آن پرواز مي‌كردم. هرگز نفهميده بودم كه مي‌تواند اين قدر زيبا باشد. همه چيز در هماهنگي كامل با هم مي‌رقصيد و محو مي‌شد و من محو در همه‌چيز مي‌شدم. گفت «هنوز نمي‌شود صبر داشته‌باش» چرا؟ مگر نهايتش همين نيست؟ گفت «هنوز همه آن را نمي‌فهمي». اين ديگر چيست؟ مگر همين‌ها كم بود؟ ديگر صدايش را نمي‌شنيدم. ديگر نمي‌خواستم باشم. ولي او من را در بودنم رها كرده بود. و من طغيان كرده بودم. خودش خواسته بود.

...

خاموش ...

...

ولي حالا مي‌فهمم كه فصل آخر را نمي‌شود نوشت. فصل آخر را بايد زندگي كرد. فصل آخر جايي است كه ثمره تمام فصول در آن در هم آميزش مي‌كنند تا انتها را معني دار كنند براي آغاز فصل نويي ديگر. براي آنكه تازه آمده يا آنكه هنوز نيامده. حس مي‌كنم هميشه مي‌دانستم راز فصل آخر در همين است ولي قادر به گفتنش نبودم.

و باز تو گفتي و باز من نوشتم.

فقط موجي كه دوباره بلند مي‌شود، راز موج بودن را مي‌فهمد.

.......

برف قطع شده بود. سفيدي برف در سرمايش كم‌كم محو مي‌شد و من بايد بر مي‌گشتم و برگشتم؛ توي يك اطاق كه اطاق من بود ولي جور ديگري نگاهش مي‌كردم. با چشمهاي بازِ باز. انگار يك لايه ضخيم از جلوي چشمهايم كنار رفته باشد. همه چيز شفاف‌تر ولي زننده‌تر از قبل، ولي انگار نمي‌خواستم ببينم. مي‌دانستم كه همه چيز جور ديگري شده ولي من نمي‌خواستم. دلم براي تكرارها تنگ مي‌شد، براي دلتنگي كودكانه، براي گريه، براي زجر موهوم. ولي همه و همه تمام شده بود؛ من زميني شده بودم. ولي نه براي به فراموشي سپردن و طغيان ، كه براي به ياد آوردن و تجسم ذره‌اي از آسمان.

*******

در حاشيه

سرم را از پنجره اطاقم بيرون مي‌برم، صداي ضعيف يك شكايت را مي‌شنوم كه مي‌گويد:

«اينم نمي‌خواي؟

پس چي مي‌خواي؟

مي‌خواي برم و ديگه برنگردم؟

مي‌خواي بجاي روزي 5 ساعت 2 ساعت بخوابم يا اصلاً نخوابم؟

مي‌خواي بجاي يه وعده غذا و يه صبونه فقط صبونه بخورم؟

مي‌خواي بجاي روزي يه پاكت، دوتا پاكت سيگار بكشم؟

مي‌خواي بگم خرِ ما از كره‌گي دم نداشت؟

هان؟ مي‌خواي؟

مي‌خواي سوسكايي كه گاهي وقتا مي‌بينم بجاي كيش كردن بكشم؟

مي‌خواي با همه كسايي كه با من بد كردن، بد كنم؟

يا از اونايي كه باهاشون بد كردم معذرت‌خواهي نكنم؟

مي‌خواي وقتي حرصم در مي‌آد و دلم تنگ مي‌شه بغضمو نگه دارم و بجاش تو خيابون دعوا را بندازم؟

گفتي دل كسي رو نشكون، مي‌خواي جيگرشون رو بسوزونم؟

مي‌دوني كه بلدم. نمي‌دوني؟

نمي‌دوني روزي چند بار از پنجره بيرون رو نگاه مي‌كنم؟

نمي‌دوني چقدر منتظر شدم تا يه خواب خوب ببينم؟

نمي‌دوني تا كجام مي‌سوزه وقتي هر روز بيشتر مي‌فهمم چيكار كردن و فقط اسم من بد در رفته؟

نمي‌دوني كه به كسي نگفتم كه بقيه خراب نشن ولي گفتم خودم هر چي بيشتر خراب بشم عيب نداره؟

نمي‌دوني تو چشاي چن نفر خوندم كه «اي بي‌عرضه، اي احمق» ولي احمق وبي‌عرضه نبودم؟

نمي‌دوني؟ هان؟

اگر يه روز ديگه با هيچ كسي حرف نزنم ناراحت مي‌شي؟

واقعا ناراحت مي‌شي اگر همه چي رو ول كنم و برم پي كار خودم؟

يا اينكه نه، نمي‌ذاري، مثل هميشه.

من شاكيم! تو برات فرقي مي‌كنه؟

جوابمو نمي‌دي؟ ولي اگه نتونستم چي؟ اگه نتونستم تحمل كنم؟

اگه اندازه‌م كمتر بود؟ من رو هم مي‌ذاري تو رديف همونايي كه ضايع كردن و ضايع شدن؟

من لجبازم؟ من كه گفتم، من اوني كه مي‌فهمم رو قبول مي‌كنم، نه اوني كه مي‌گن بفهم.

خودت منو اينطوري كردي، مگه نه؟

بگو! پس چي؟

مي‌خواي چيكار كنم؟

تو مي‌خواي چي‌كارم كني؟ بگو اي خدا...»

و با خودم فكر مي‌كنم «خدا بودن بايد كار خيلي سختي باشد!»

شهريور 1385

Tuesday, April 18, 2006

پاييز

پاييز

من يك اطاق دارم. اين اطاق من يك پنجره دارد به بزرگي يكي از ديوارهايش، كه پرده هم ندارد، براي همين توي پاييز هميشه سرد است. راستش دلم نميخواهد جلوي اين پنجره پرده بزنم. از پشت اين پنجره درختهاي لخت توي خيابان خلوت پهلويي را راحت مي‌بينم. اين خيابان بيشتر اوقات خلوت است، تك و توك اتوموبيل يا پياده‌اي را مي‌بينم كه از آن بگذرد، البته خيابان باريكي نيست، ولي خوب حتماً پرت است. گاهي وقتها مي‌روم و توي آن قدم مي‌زنم - بيشتر بعدازظهرها. درختهاي نارون لخت و عور خيلي موقر و متين توي آن صف كشيده‌اند، كمي از شاخه‌هاي هركدام لابلاي شاخه‌هاي پهلويي خودش فرورفته؛ پشت آنها يك ديوار طولاني كشيده شده كه خيلي قديمي است و ظاهراً پشتش هم مخروبه و خالي است؛ البته از اطاق من ديد ندارد، بعضي وقتها كه به پشت‌بام اين خانه مي‌روم توي آن نگاهي مي‌اندازم. چيز زيادي دستگيرم نمي‌شود؛ احتمالا يك باغ قديمي است كه درختهايش را مدتها پيش بريده‌اند. از پشت‌بام اين خانه، چند خيابان آنطرفتر هم ديده مي‌شوند و خانه‌هاي توسري‌خورده، بلند، نوساز يا كهنه‌ي توي آنها. از باغ مي‌گفتم، يعني آنجاييكه فكر مي‌كنم قبلاً باغ بوده. گهگاهي كلاغها به آن سري مي‌زنند ولي اين مدتي كه اينجا بوده‌ام آدميزادي توي آن نديده‌ام. هوا توي پشت‌بام اين خانه، اين موقع، خيلي غريب است. البته فقط هوايش نيست، منظره‌هايش هم هستند، توي آن احساس خفگي غريبي مي‌كنم، يكنوع خفگي زجرآور، وقتي سرماي گزنده‌ي آن تا مغز استخوانهايم فرو مي‌رود، يك سيگار روشن مي‌كنم، بعد وقتي چندتا پك به سيگار مي‌زنم همينطور كه آفتاب بي‌جان بعدازظهر توي چشمم تاب مي‌خورد، احساس تنفرانگيزي پيدا مي‌كنم، درست مثل كسيكه هواي توي گوشهايش را مكيده باشند. پك‌هاي عميق‌تري به سيگار مي‌زنم، بعد رويم را بر مي‌گردانم. سايه دراز بي‌ريخت و كج‌وكوله‌ام را مي‌بينم كه لبه‌اش روي دانه‌هاي شن بام كنگره‌دار شده. پك آخر را عميق‌تر از قبل به سيگار مي‌زنم و آنرا زير پايم خاموش مي‌كنم. به بيرون از بام نگاه ‌مي‌كنم، به سايه‌هاي خاكستري روي كوه كه بدن كوه را لك و پيس كرده، آسمان برنگ آبي كمرنگ مخلوط با خاكستري درآمده، حالت عجيبي دارد، يك حالت مرگ‌آلود كه انگار هيچ تمايلي به تحمل كردن زنده‌ها ندارد. به پايين توي خيابان نگاه مي‌كنم. يك آدم مي‌بينم، با سايه‌اش كه توي چاله‌هاي خيابان فرو مي‌رود، كج مي‌شود و بعد دوباره بيرون مي‌آيد. سايه‌اش دراز است؛ به تيغه ديوار ساختمان مي‌خورد، خم مي‌شود، راست مي‌شود، گاهي سايه‌اش با سايه يك ساختمان برخورد مي‌كند، توي آن فرو مي‌رود و خارج مي‌شود. بعد كم‌كم پشت يك خانه گم مي‌شود و مي‌رود. درختهاي اين خيابان چنار است، بدون برگ ولي با وقار. سوز سرما توي استخوانهايم فرو مي‌رود، دوتا لبه بالاپوشم را سفت مي‌گيرم و روي هم مي‌كشم و رويم را به طرف آفتاب برمي‌گردانم؛ يك نفس عميق مي‌كشم، تمام تنم مورمور مي‌شود. ديگر نفسم بالا نمي‌آيد و احساس مي‌كنم كه دارم خفه مي‌شوم. يك روز فكر كردم بد نيست توي اين خيابان پهلويي قدمي بزنم، وقتي در خانه را پشت سرم بستم حركت نسيم آرام و سردي را روي پوست صورتم حس كردم. صداي يك جور ضربه‌ي مداوم مثل صداي خوردن دائم چكش روي آجر يا چيزي شبيه به آن همينطور با صداي سوتي كه از دور مي‌شنيدم مخلوط مي‌شد و مثل يكنوع موسيقي بدوي و منسوخ كه از سوراخ يك چاه بيرون بيايد صدا مي‌داد. دوساعتي به غروب مانده بود، با قدمهاي كوتاه و آهسته شروع به راه رفتن كردم، چند قدمي همينطور آهسته و آرام برداشتم، سرم را بلند كردم، جلو در پاييني باغ بودم. بي‌اختيار سعي كردم در را با ز كنم، دو لبه در محكم به هم چسبيده بودند و من هر لحظه براي باز كردن آن بيشتر مصر مي‌شدم. تا اينكه با چند تنه محكم در باز شد. صداي پارس يك سگ از حياط دو سه خانه آنطرف‌تر شنيده مي‌شد. نمي‌دانستم چرا اينكار را مي‌كنم. احساس گيجي ملايمي مي‌كردم، وارد باغ شده بودم. آهسته قدم مي‌زدم و بجز ريشه‌ي درخت و قوطي كنسرو و چند جور آشغال ديگر چيزي نمي‌ديدم. حالت عجيبي داشتم كه لحظه‌به‌لحظه با هر قدم تشديد مي‌شد. تصميم گرفتم براي اينكه آرامشي پيدا كنم، جايي بنشينم. ده پانزده قدم آنطرف‌تر كنار ديواري كه از پشت آن خيابان رد مي‌شد يك كپه خاك قرمز و خاكستري ديده مي‌شد. روي آن نشستم. حالت عجيبي داشتم، بجز اينكه روبرويم را نگاه كنم هيچ چاره‌اي به نظرم نمي‌رسيد، مثل مجانين به افق نيمه‌تاريك زل زده بودم؛ نه براي اينكه چيزي پيدا كنم، بلكه براي اينكه لاي دود و غبار و آسمان تاريك و زمين مرده گم بشوم. هيچ وقت معني ابهام را به اين خوبي حس نكرده بودم. صداي ضربه‌هاي سنگ روي سنگ همراه با سوت جوان ولگرد و عوعوي سگ ابهام را سنگين‌تر مي‌كرد. ديگر اختيارم دست خودم نبود، فضا روي ذهنم سنگيني مي‌كرد، يك فشار مداوم و سست كننده. توي يك سراشيبي افتاده بودم و غلت ميزدم، يك نوع غلتيدن سنگين ولي نرم و با وقار. احساس رضايت ناشي از هيجان ملايمي، مغزم را مثل موم گرم آب مي‌كرد و به اين نشئه آرام اضافه مي‌شد. كرختي و سستي زيباترين مخلوقات بودند.

***

تازگيها يك اطاق كرايه كرده‌ام، يك مقدار پايين‌تر از خانه پدري‌ام آن خانه نزديك دروازه دولت بود، يك خانه اندروني بيروني، مشرف به يك باغ. اين اطاق يك عيبي دارد، پنجره‌اش كوچك است؛ البته شايد هم حسنش باشد. يك كمي هم نمور است، صاحب اين اطاق را يكي‌دو دفعه بيشتر نديده‌ام. يك بارش موقعي بود كه تازه به اينجا آمده بودم و راجع به كرايه اطاق از او سوال مي‌كردم. يك پيرمرد گوشه‌گير است كه يك كلفت چهل‌پنجاه ساله كه ظاهراً صيغه‌ي او هم هست، تروخشكش مي‌كند. گاهي اوقات كه حوصله‌ام سر مي‌رود، مي‌روم توي پاركي كه چند خيابان پايين‌تر، بر خيابان اصلي است، روي يك نيمكت چمباتمه مي‌زنم، كلاغها را كه لاي چنارها غارغار مي‌كنند ديد مي‌زنم و سيگارمي‌كشم. پارك خلوتي است، زياد هم بزرگ نيست. چند روز پيش پنجره‌ي اطاقم را باز كردم، هوا سرد و گزنده بود، دوسه ساعتي به غروب مانده بود. اطاق من طبقه سوم اين خانه است. يك چراغ علاءالدين رنگ‌ورو رفته هم گوشه آن گذاشته‌ام. روي‌هم‌رفته اطاق تنگ و تاريكي است، ولي خوب يك حسن دارد آنهم اينكه به همه جاي اين محل مسلط است. از پنجره به بيرون نگاه كردم هواي گرفته‌اي بود. پايين توي خيابان پر از سايه‌هاي دراز بود. تا چشم كار مي‌كرد سايه‌هاي دراز آدمها، خانه‌هاي قديمي، خانه‌هاي خيلي قديمي‌تر كه مشكوك به اطرافشان خيره بودند و درختهاي چنار و نارون لخت و عور كه متين و متواضع كمي پس و پيش صف كشيده بودند. يك خانه توي يكي از كوچه‌هاي پاييني نبش يك بن‌بست هست كه هميشه از توي آن بوي داروي ضدعفوني مي‌آيد، خانه پهلويي آن پنجره‌هاي كوچكي دارد كه جلوي آنها حفاظ مشبك چارگوش كار گذاشته‌اند. تقريبا سه‌طبقه است و راه‌پله آن پنجره‌هاي گرد بزرگ دارد. هرشب كه از آن كوچه رد مي‌شوم، آنرا مي‌بينم. فقط يك چراغ آن در طبقه اول روشن است و از پنجره‌هاي طبقه دوم نور ضعيفي بيرون مي‌آيد. اينجا قبلا خانه پدر بزرگم بود. هميشه از پدربزرگم خاطره مبهمي دارم. وقتي خيلي كوچك بودم او مرد.

پنجره را بستم هواي اطاق سرد شده بود. بيرون پنجره فقط چراغهاي كوچه‌ها و خانه‌ها معلوم بودند. توي خانه روبرويي پيرزني مشغول اطو كشيدن بود. يك پسربچه‌ي شش‌هفت ساله جلوي تلويزيون سياه‌وسفيدي نشسته‌بود و همينطور كه صورتش تاريك و روشن مي‌شد، از ظرفي كه جلويش بود كاهو برمي‌داشت و توي ظرف سركنجبين مي‌زد و مي‌خورد. يك لامپ كم‌نور بالاي ميز اطو اطاق را روشن مي‌كرد و پيرزن زير لب چيزهايي مي‌گفت.

امروز جمعه است. وقتي از خواب بيدار شدم، رفتم كنار پنجره. تمام استخوانهايم نم كف اطاق را به خودش گرفته بود. آسمان ابري بود ولي دو ساعت بيشتر طول نكشيد كه كم‌كم باز شد. توي اين مدت يك آلبوم عكس دوران بچگي‌ام را ورق مي‌زدم. تا ظهر دائم ميخواستم نفس عميق بكشم. البته بعدازظهر هم همينطور، ولي خوب بعدازظهرها اين مسئله زياد برايم عجيب نيست. مثلاً فكر مي‌كنم جمعه پيش بود، خواستم بروم قدمي بزنم، حدود سه ساعت از ظهر گذشته بود، كوچه‌ها خلوت بودند، آفتاب بي‌جان بعد از ظهر توي چشمهايم تاب مي‌خورد. حس مي‌كردم دوتا بادكش روي گوشهايم كار گذاشته‌اند و هواي توي آن را بيرون مي‌كشند؛ تمام پوست كلّه‌ام به شدت به كاسه سرم فشار مي‌آورد و شقيقه‌هايم فرو مي‌رفتند. وقتي به خيابان اصلي رسيدم، دائم مي‌خواستم نفس عميق بكشم. سايه‌ام توي دست‌اندازها مي‌افتاد، توي سايه درختها فرو مي‌رفت، با سايه‌ي ساختمانها برخورد مي‌كرد و باز توي چاله‌ها مي‌افتاد. از دور يك نفر را ديدم كه با يك دست بچه‌اش را بغل گرفته و يك قابلمه توي دست ديگرش تكان مي‌خورد. انگار با بچه حرف مي‌زد. يك سيگار روشن كردم، چندتا پك عميق به آن زدم. مرد بچه‌اش را جلوي در دكان چلوكبابي زمين گذاشت. نفس عميق مي‌كشيدم. آفتاب توي سرما خيلي ضعيف و بي‌جان شده بود. بچه از پشت در شيشه‌اي دكان بيرون را تماشا مي‌كرد. وقتي از آنجا رد شدم، نگاهم بي‌اختيار متوجه او شد؛ نگاهش خيلي آشنا بود، مثل اينكه توي آينه نگاه مي‌كردم. نمي‌دانم چرا متاسف شدم، حس كردم او هم شايد يك روز ي مجبور شود توي خيابان راه برود و نفس عميق بكشد. در واقع تاسف نبود، يك نوع كرختي بود؛ حالت مرموزي بود كه دلم نمي‌آمد زياد درباره‌اش كنجكاوي كنم. دلم مي‌خواست چنان نفس عميقي بكشم كه جگرم بتركد.

امروز وقتي به اطاقم برگشتم، دو سه ساعتي به غروب مانده بود، چراغ پي‌زوري اطاقم را روشن كرده بودم و عكس خودم را توي آينه نگاه مي‌كردم. احساس شوربختي مي‌كردم. پنجره باز بود. سرم را بلند كردم، به خانه‌هاي خاكستري چرك و سرد نگاه كردم. پشت يك پنجره دختري ايستاده بود و به روبرويش نگاه مي‌كرد، گاهي هم زير چشمي به پايين توي كوچه، به پسري كه روي پلّه‌هاي جلوي در خانه‌اي نشسته بود نظري مي‌انداخت. صورت قشنگي داشت، با چشمهاي درشت. موهايش را از پشت بسته بود، يك بلوز خاكستري پوشيده بود و هر چند لحظه يكبار لبخند خفيفي مي‌زد. به تكه كاغذ روزنامه كه به شاخه‌هاي لخت درخت نارون چسبيده بود خيره شده بودم. ياد خانه پدربزرگم افتادم، آنجا همه چيز سر جايش بود، طبقه پايين چند اطاق داشت كه يكي از اطاق‌ها مال سرايدار خانه و زنش بود. طبقه بالا پدربزرگم زندگي مي‌كرد. يادم آمد وقتي پدربزرگم مرد، از مادرم پرسيدم «چي شده»، گفت «آقا جون فوت كرده»، من هم فقط فهميدم كه ديگر نبايد بيشتر سوال كنم، چون مادرم گريه مي‌كرد.

يك تف ديگر هم كردم ولي باز به هدف نخورد. سرم را بلند كردم، ديدم آسمان كم‌كم تاريك مي‌شود، روبرويم پشت يك پنجره پيرزني مشغول اطو كشيدن بود و يك پسر بچه جلوي يك تلويزيون سياه‌وسفيد نشسته بود. همينطور كه صورتش تاريك و روشن مي‌شد، برگ كاهويي كه توي دستش بود توي سركنجبين مي‌زد و مي‌خورد. بوي اطو توي دماغم آمد يك نفس عميق كشيدم و به طرف آينه رفتم.

***

اينجا هوا سرد است، در واقع يك جور سرماي گزنده‌اي تا مغز استخوانم فرو مي‌رود، دورتادور برگهاي زرد و قهوه‌اي چنار و نارون ريخته ولي يك چيزي غريب بنظرم مي‌رسد، در حقيقت اينجا فقط برگ زرد و قهوه‌اي هست، تا چشم كار مي‌كند فقط برگ زرد و قهوه‌اي، نه چيز ديگر و البته يك نيمكت كه من روي آن نشسته‌ام. خيلي زحمت كشيدم تا آنرا پيدا كنم. دو سه ساعت پيش داشتم قدم مي‌زدم. خسته بودم، مي‌خواستم جايي پيدا كنم كه بنشينم. نمي‌دانم چطور شد كه كارم به اينجا كشيد ولي تمام اين مدت با سايه‌ام كه روي زمين جابجا مي‌شد مشغول بودم. آفتاب زرد بي‌جاني توي آسمان است. به سختي مي‌شود بيش از دويست قدم را تشخيص داد چون هوا پر از غبار است ولي فرقي نمي‌كند، يكي دو ساعت پيش هوا صافتر بود اما تا چشم كار مي‌كرد برگهاي خشك زرد و قهوه‌اي ديده مي‌شد. همينطور كه سايه‌ام روي برگها مي‌لرزيد مي‌ديدم كه كم‌رمق‌تر و درازتر مي‌شود. اوضاع مضحكي است. وقتي اين صندلي را از دور ديدم، مردي كه پسر كوچكي را با يك دست و قابلمه‌اي را با دست ديگرش گرفته بود، روي آن نشسته بود. بي‌اختيار خوشحال شدم. فرياد زدم «آهاي»، پسرك طوري كه انگار متوجه من شده باشد به طرف من برگشت ونگاه كرد. حس كردم كه لبخند مي‌زند، ولي ناگهان مرد بلند شد و با پسر و قابلمه در غبار گم شد. خيلي متاسف شدم، وقتي روي نيمكت نشستم حس كردم خستگي‌ام هيچوقت تمام نخواهد شد.

فكر مي‌كنم مدتهاست اينجا سرگردانم. اين اولين جا براي نشستن بوده كه پيدا كرده‌ام. گاهي چند كلاغ غارغاركنان بسرعت از بالاي سرم عبور مي‌كنند. خورشيد آنچنان بي‌جان شده كه حتي مي‌شود به قرص زرد مايل به قهوه‌اي آن خيره شد. هر چند وقت يكبار بسيم آرامي سرماي گزنده را توي استخوانهايم فرو مي‌كند؛ دوتا لبه‌ي بالاپوشم را مي‌گيرم و روي هم مي‌كشم، بعد هم نفس عميقي مي‌كشم طوري كه تمام تنم مورمور مي‌شود. توي راه چند نفر را ديدم كه با يك دست يك تابوت روي دوششان گرفته بودند و با دست ديگر توي سرشان مي‌زدند و زاري مي‌كردند. زني هم دنبال آنها مي‌رفت و گريه مي‌كرد، ياد مادرم افتادم. ولي هنوز تا دور دست برگهاي زرد و قهوه‌اي ادامه داشتند. بلند شدم و ايستادم. پشت به خورشيد سيگارم را روشن كردم. چند پك عميق به سيگارم زدم. وقتي سرم را بلند كردم ديدم سايه‌ام تا دوردست امتداد دارد، بي اختيار خوشحال شدم.

***

از توي كوچه صداي داد و بيداد بلند بود، يك پيرمرد سرش را با دست گرفته بود و به من فحش مي‌داد. بي‌اختيار خنده‌ام گرفت. توي صورتش زل زدم، سر و صورتش خوني بود، هر چه بيشتر فحش مي‌داد خنده‌ام شديدتر مي‌شد. ياد خانه پدري‌ام افتادم، يك خانه كهنه اندروني بيروني بود كه دورتادور حياط آن به طور منظمي درختهاي نارون كاشته شده بود. بعد ياد خانه پدربزرگم افتادم، آنجا همه‌چيز سر جايش بود. پيرمرد گفت «مرديكه ديوونه». او را شناختم صاحبخانه‌ام بود. از اين موضوع بيشتر خنده‌ام گرفت، آنقدر كه از خنده‌ي خودم ترسيدم. سرم را بلند كردم. ديدم پشت پنجره‌ي خانه روبرويي پيرزن اطو را روي لباس فشار مي‌دهد و به من نگاه مي‌كند. موهايش را از پشت بسته بود، چشمهايش درشت بود و هر چند لحظه يكبار لبخند خفيفي مي‌زد. پسربچه‌‌ يك تكه برگ كاهو را توي ظرف سركنجبين زد و خورد. تلويزيون سياه‌وسفيدي را كه جلوي آن نشسته بود خاموش كرد. اطاق تقريبا تاريك شد. تا كنار پنجره آمد، طوري به من نگاه مي‌كرد كه انگار من را مي‌بيند. پنجره را بستم. هواي اطاق سرد بود و فقط يك چراغ علاءالدين بدون نفت، فتيله‌اش مي‌سوخت. آنرا خاموش كردم و به طرف آينه رفتم، آينه سر جايش نبود؛ هرچه گشتم پيدايش نكردم. ناگهان بنظرم آمد كه ديوانه شده‌ام. با صداي بلند گفتم «شوربخت».

***

حس مي‌كنم كه از يك سراشيبي به پايين غلتيده‌ام، يك غلطش آرام و سنگين. هوا تقريباً تاريك است. فقط از پشت چند خانه در دوردست نور قرمز رنگ خورشيد توي هواي غبارآلود سرد خودنمايي مي‌كند. بآهستگي از روي زمين بلند مي‌شوم. فضا روي ذهنم سنگيني مي‌كند، دهانم تلخ و بدمزه شده، تف مي‌كنم. صاف افتاد روي يك تكه كاغذ روزنامه كه به چند شاخه‌ي خشك پوسيده چسبيده است. احساس عجيبي دارم؛ دلم مي‌خواهد نفس عميق بكشم، قلبم گرفته. بنظرم توي يك باغ هستم. يك باغ كهنه‌ي بدون درخت كه فقط شاخه‌هاي خشك شده و قوطي كنسرو و چندجور آشغال ديگر روي زمين آن ريخته‌اند. مي‌خواهم به طرف در بروم. با نسيم موذي كه هر چندلحظه يكبار مي‌وزد سرماي گزنده‌اي تا مغز استخوانهايم رسوخ مي‌كند. نفسم پس‌مي‌رود. تمام تنم مورمور مي‌شود. حالم بهم مي‌خورد. ديگر خسته شده‌ام و با اينكه از رفع خستگي نااميدم، تصميم گرفته‌ام به اطاقم بروم.

روزبه شهرستاني

14 مرداد 1369